مسافرت با هواپیما
تیر ماه ۹۰ ، با بابایی و امیرمحمدم با هواپیما به مسافرت رفتیم . سفر خیلی جالبی بود . پسرکم اولین بار بود که سوار هواپیما میشد . پروازمون ساعت هشت و نیم صبح ۱۶ تیر از فرودگاه امام خمینی بود . روز قبل نهارو خونه مادرجون خوردیم و راهی تهران شدیم .
امیر محمد هم به همه میگفت : میخواهیم بریم تورکیه (ترکیه ) شما هم بیایید ...
غروب به خونه خاله جون رسیدیم . پسرکم با دیدن فرناز و فرنوش کلی ذوق کرد. برای انجام تشریفان پرواز باید دو ساعت قبل از شروع پرواز در فرودگاه حاضر میشدیم . اینطوری بود که ساعت پنج ونیم از خونه راه افتادیم و بهمراه دایی جون مهندس به فرودگاه رفتیم . تشریفات پروازو انجام دادیم . طفلی پسر کوچیکم خیلی بی حوصله بود چون خوابش میومد . سعی کردیم سرگرمش کنیم ....

تا اینکه یک هواپیمای واقعی و بزرگ از نزدیک دید... ![]()
با تعجب گفت : مامانی هواپیمارو دیدی ؟ چقدر بزرگ .... چقدر هواپیما اینجاست ... اینطوری بود که خواب از سرش پرید ...
بعد از دیدن هواپیما اونم از پشت پنجره ، مشکل بعدی شروع شد... حالا امیر محمد گیر داد به اینکه:
بابایی بریم سوار هواپیما بشیم دیگه ... میخوام به هواپیما دست بزنم ....
تا درهای ورودی باز بشه نیم ساعتی طول کشید . به زور و بلا امیر محمدو کنترل کردیم ...
بالاخره سوار هواپیما شدیم . امیر محمد خیلی براش جالب بود با تعجب به بیرون نگاه میکرد ..![]()
سه تا صندلی داشتیم پسرک رو صندلی وسط بین بابایی و مامانی نشست . مهماندار خواست کمربندشو ببندیم ولی نمیذاشت گریه کرد
و گفت : نیمیخوام ... اه دوست ندارم
بالاخره با دوز و کلک تو بغل خودم ، کمربند اضافه ای که مهماندار داده بود و براش بستم .. هواپیما پرواز کرد... ![]()
محکم بغلش کردم که نترسه ولی خیلی عادی بود ... جالب این که کاملا حرکت هوایما رو احساس کرد چون دستشو به حالت پرواز برد بالا و گفت مامانی اینطوری شدیم .....
پروازمون ۴ ساعت طول کشید . در طول مسیر به ابرها نگاه کرد ... یک ساعتی هم خوابید ... تا به مقصد رسیدیم .
ساعت برگشت پروازمون هم ۱:۵۵ دقیقه صبح بود . که امیر محمد تمام طول سفرو خواب بود ....


مسافرت با هواپیما
