موتور سواری
با امیرمحمد تو خونه مشغول دیدن تلویزیون بودم که ناگهان از توی حیاط صدای توپ بازی بچه ها اومد . امیر محمد فوری رفت توی آشپزخونه ، بالای لباسشویی و از اونجا رفت بالای کابینت ، کنار پنجره ایستاد و به تماشا مشغول شد . گفتم چه خبر مامانی ؟ گفت هیچی امیرمحمد ( پسر همسایه طبقه بالا هم اسمش امیرمحمد ) داره با دوستش بازی میکنه . گفتم بیا پایین یه وقت میفتی گفت کاری نمیکنم میخوام نگاهشون کنم . بعد چند دقیقه با صدای بلند گفت مادرجون مادرجون ..... مادرجون و از پشت دیوار دید . مادرجون هم جوابشو داد گفت بیا بیرون پیش من بازی کن . یه نگاهی به من کرد و گفت مامانی مادرجون میگه بیا بیرون بازی کن ... به ساعت نگاه کردم حدود 7 غروب بود گفتم نه مامانی دیگه دیر . به مادرجونش گفت مامانی میگه نه ... مادرجون من نمیام پیش مامانی میمونم .... تعجب کردم
میشه گفت خیلی عجیب غریب بود که که برای بیرون رفتن لج نکرد .... ![]()
دلم براش سوخت
بعد از چند دقیقه ازش پرسیدم دوست داری بری بیرون پیش بچه ها . با خوشحالی گفت آره . مامانی میخواهی منو ببری بیرون ؟ گفتم آره عزیزم ولی باید قول بدی هر وقت که ازت خواستم برگردیم خونه . برای قول دادن انگشتشو آورد جلو و گفت باشه قول میدم .

رفتیم تو حیاط . بازی بچه ها براش جالب نبود . رفتیم تو کوچه یک کمی دنبال جوجه های تو کوچه دوید . گفتم امیرمحمد دوچرخه برات بیارم بازی کنی . از اونجایی که تنبل تشریف داره گفت نه مامانی موتورم و بیار موتور سواری کنم . ( موتورش شارژیه ) . موتور و از خونه مادرجون گرفتم و به کوچه بردم . با موتور رفتیم به سمت سر کوچه . موقع رفتن گفت : مامانی از مغازه آقای غضنفری یه چیزی برام میخری ؟ گفتم نه مامانی آخه پول با خودم نیاوردم . باز هم خیلی عاقلانه پذیرفت
و گفت باشه . پس دفعه دیگه برام یه چیزی بخر گفتم خوب . پس از کلی موتور سواری به حیاط خونه برگشتیم . با امیرمحمد پسر همسایمون هم مسابقه دادن و البته هر دفعه به توصیه و سفارش من امیر محمد کوچولوی من برنده مسابقه میشد . بعد از کلی بازی به امیرمحمد گفتم دیگه بریم بالا . با تردیداز موتورش پیاده شد . گفت مامانی فقط یه کوچولو دیگه بازی کنم بعد بریم . چون خیلی پسر حرف گوش کنی شده بود دلم نیوند باهاش مخالفت کنم گفتم باشه . ![]()

گوش شیطون کر ، اون روز خیلی خوب به همه حرفهام گوش کرد . رفتیم بالا .
بهم گفت مامانی دیدی چه پسر خوبی بودم حالا که خیلی پسر خوبی بودم، من و خیلی دوستم داری ؟
عاشق این ادبیاتشم . همیشه نگران این که من دوستش نداشته باشم .
خیلی بلند بهش گفتم آره پسر قشنگم من همیشه دوستت دارم ،عاشقتم ، هلاکتم ، میمیرم برات ....
![]()


موتور سواری
