امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

عشق مامان و بابا

برگزاری اردوی آشنایی با مشاغل

  هفته آخر آذر از طرف مهد کودک بچه های پیش آمادگی به اردوی آشنایی با مشاغل رفتند . امیرمحمد چون اولین باری بود که قرار بود سوار اتوبوس بشه خیلی براش هیجان داشت . گزارش رفتن به اردو را از زبان امیرمحمد خطاب به خودم مینویسم .     از اداره که اومدم شروع کرد به تعریف کردن . مامانی با اتوبوس شیبابا رفتیم . ( روی اتوبوس تبلیغات شیبابا نوشته شده بود ) . اول که سوار شدیم آقای راننده آهنگ ناری ناری روشن کرد بچه ها همه دست زدند خانم مربی خندش گرفت و به آقای راننده گفت: ای وای این چه آهنگیه. بعد آقای راننده آهنگهای مهد کودک و گذاشت .    اول رفتیم آتش نشانی نزدیک خونه بابابزرگ. آقای آتشنشان به همه ما کلاه ایمنی دا...
12 اسفند 1392

قهر امیرمحمد

   این روزها یه اتفاق جالب با امیرمحمد داشتیم . همیشه سر مسواک زدن و خوابیدن امیرمحمد داستان داریم . برای خوابیدن امیرمحمد هر شب بین ساعت 8 تا 9 خاموشی میزنیم تا آقا بخوابه . به خودش باشه که اصلا تمایل به خواب نداره .  برای مسواک زدن هم داستان داریم. موقع مسواک همش میگه الآن میام ... این برنامه را ببینم ...  یا این کارو انجام بدم...   تا اینکه چند شب پیش وقتی بابایی بهش گفت امیرمحمد مسواکتو بزن پسرک ما سر بابایی داد کشید که میزنم خوب چقدر به من میگین ؟  بابایی که معمولا عصبانی نمیشه  از کوره در رفت و یک داد بلند سر امیرمحمد کشید و گفت همین الآن مسواکتو میزنی و دفعه آخرت هم باشه که صداتو برای بز...
11 اسفند 1392

جشن تولد 5 سالگی نفســـــــــــــــــــــــــــــــــم با تم باب اسفنجی

    جشن تولد امیرمحمد جون با 18 روز تاخیر پنجشنبه 24 بهمن برگزار شد . مهمونی از ساعت 6 عصر به صرف شام و .... بود .   پ کارتهای دعوتو هفته دوم بهمن به همه رسوندیم ولی زمانشو با پیامک به همه اعلام کردیم.        فرنوش جون یکشنبه با عزیز و بابابزرگ از تهران اومد قائمشهر و از دوشنبه عصر اومد خونه ما کمک خاله جونش  . امیرمحمد خیلی دوسش داره و کلی با هم وقت گذروندند .   از چهارشنبه مشغول آماده کردن سور و سات تولد بودم . صبح چهارشنبه با بابایی رفتیم خرید و همه وسایل مورد نیازو خریدیم . از عصر چهارشنبه هم  مشغول آماده کردن پیش غذاها و دسرها شدم . آخر شب  با کمک ...
27 بهمن 1392

نقاشی های امیرمحمد

  امیرمحمد خان در نقاشی کشیدن معمولا چیزهای تکراری میکشه . بیشترین موضوع نقاشیهاش دایناسور ، هیولاهای چند سر و اژدهاست .    در اولین روز دهه فجر یعنی 12 بهمن وقتی از مهد اومد با خوشحالی گفت مامانی امروز یه نقاشی کشیدم و خانم مربی اجازه داد بیارم خونه .( معمولا نقاشیهاشونو تو پوشه کار میذارن و آخر هر فصل میارن خونه )                با دیدن نقاشی جا خوردم . گفتم حالا برام توضیح بده که چی کشیدی ؟ ب ه عکس سمت چپ اشاره کرد و گفت این امام خمینیه وقتی که اومد شاه که آدم بدی بود ( عکس وسط )  عصبانی شد و از کله اش دود بلند شد و سوار موش...
13 بهمن 1392

نامزدی فرناز جون

   شنبه شب ، شب میلاد پیامبر نامزدی فرناز جون و آقا اشکان بود . شنبه و دوشنبه را مرخصی گرفتم و پنجشنبه ظهر به همراه بابایی و امیرمحمد راهی تهران شدیم . از چند روز قبل امیرمحمد هیجان رفتن به تهران و دیدن دختر خاله هاش و داشت . هر روز با انگشتهای دستش نشون میداد که چند روز دیگه میریم . برای اولین بار اصلا تو ماشین نخوابید. به محض رسیدن با دختر خاله ها مشغول شد .      روز جمعه با بابایی و عمو همت به استخر رفتند . وقتی برگشت بیحال بود . گفت مامانی دلم درد میکنه ...   تو استخر شربت خاکشیر خورد که کمی سرد بود و اذیتش کرد . با ناز دادن من و قربون صدقه رفتن دخترخاله ها حالش خوب شد .  تا میتونست با ت...
8 بهمن 1392

پیامهای تبریک تولد 5سالگی ( 6 بهمن 92)

  عزیز دل مادر پیامهای تبریک تولدتو  مینویسم . وقتی بخونی حتما حس خوبی پیدا میکنی  . الهام جون : سلام آقا امیرمحمدجون ، میدونم الآن شاید لالا کرده باشی ، میام یواشکی بوست میکنمو زودتر زودتر تولدتو تبریک میگم پسر خوش تیپه ...   ساعت 22:44   تاریخ 92/11/02  ماریا جون ( همکار مامانی) : امیرمحمد جان تولدت مبارک ... الهی در زیر سایه پدر و مادر همیشه سالم و تندرست باشی عزیزم ... تاریخ 92/11/04 ***ماریا جون زحمت کشید و عکس زیر را هم طراحی کرد و برام ایمیل فرستاد .*** ***خیلی ممنونم دوست و همکار خوبم ***     ...
7 بهمن 1392

تولد 5 سالگی امیرمحمدم با تم باب اسفنجی

       ............ امروز   6 بهمن   تولد یکی یدونه خونه ماست ........          جشن تولد با تم باب اسفنجی در تعطیلات 22 بهمن برگزار میشود .    دیشب به همراه بابایی ، امیرمحمد و به شهر جادویی بردیم و حسابی بازی کرد . بعد از شهر بازی به کافه رستوران نفار رفتیم و شام خوردیم .    موقع شام از امیرمحمد پرسیدم امشب که شب تولد چه آرزویی داری ؟  اول جوابهای الکی اولکی خنده دار بهمون داد . خیلی جدی بهش گفتم جوابهای الکی نده چه آرزویی برای من و بابایی و خودت داری ؟ راستشو بگو؟    با لبخند جواب د...
6 بهمن 1392