امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

عشق مامان و بابا

این روزهای من و بابایی با امیرمحمد

آرزویم این است ، نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد ، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی  این روزها خیلی حرف میزنه . همش وسط حرف من و بابایی میپره . اصلا اجازه نمیده با هم حرف بزنیم.با اینکه خیلی هم براش وقت میذاریم باز هم موقع دیدن تلویزیون کلی برامون ادا و اصول درمیاره میگه برنامه منو تماشا کنید .  بعد از ظهرها هم با هیچ ترفندی نمیخوابه ... میگه خوب خواب ندارم بابا به کی بگم آخه ...  خوابم نمیاد خوب ...       دیروز بعدازظهر از بس که بازی کردیم و برام حرف زد حسابی کلافه شده بودم . غروب به بابایی گفتم برین یه نون گرم برای شام ب...
14 مهر 1392

دیدار خاله شادونه

   یکشنبه 7 مهر جشن کودک و خانواده با حضور خاله شادونه در قائمشهر برگزار شد . البته بچه ها با مامانها بدون باباهاشون . من و امیرمحمد هم به این جشن رفتیم . تو سالن دو تا از مربیهای مهد کودک امیرمحمدو دیدیم . گفتم امیرمحمد خانم مربیهات هم با بچه هاشون اینجا هستند ...   جواب داد مامانی مربیهای من نیستند!!!!   مربیهای بچه های شیرخوار هستند.    ساعت شروع جشن 7 شب بود ولی خاله شادونه ساعت 7 و نیم اومد . امیرمحمد هم هی نق میزد چرا نمیاد چرا نمیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی خاله شادونه اومد کلی ذوق کرد . در طول برنامه  حسابی  جیغهای بنفش کشید . یکسره در حال خوردن بود .     هم خو...
7 مهر 1392

شروع سال تحصیلی (پیش آمادگی )

  شنبه 30 شهریور جشن شروع سال تحصیلی جدید در مهد کودک جهان کودک بود . دو روز قبل با بابایی و امیرمحمد رفتیم وسایلی که مدیرشون لیست کرده بود و خریدیم . با کمک امیرمحمد روی همه وسایلش برچسب امیرمحمد زدیم .        امیرمحمد گفت خودش میخواد اسمشو رو برچسبها بنویسه ......       قربون دستهای کوچولوش برم .... شنبه ساعت 9 و نیم از اداره مرخصی گرفتم و به همراه بابایی و امیرمحمد به جشن رفتیم . جشن از ساعت 10تا 12 بود .دم در با استقبال گرم مربیها روبرو شدیم و به امیرمحمد هم یک کلاه کاغذی دادند .        امیرمحمد دوستهاشو پیدا کرد . ارسام...
1 مهر 1392

سفر به سرعین

   در مسافرت تابستان امسالمون به همراه خانواده عمه جون مهناز (امیرآقا و الهام و علی ) به سرعین رفتیم . دوشنبه 11 شهریور 5 صبح به مقصد سرعین راه افتادیم . امیرمحمد تو ماشین خواب بود . هر جایی که بابایی ترمز میکرد چشماشو باز میکرد و میگفت رسیدیم؟ مشهد؟  ... برای ما شده بود بابا پنجعلی ( بابای نقی در سریال پایتخت ) !!!! همش میگفت مشهد؟ ...  راستش خیلی دوست داشت بریم مشهد.  تو مهد کودک هم به خانم مربیش گفت میریم مشهد .....   برای دستشویی بردن امیرمحمد داستان داشتیم . خودشو نگه میداشت تا دستشویی تمیز پیدا بشه. اولین جایی که بردمش دستشویی چشماشو بست و دماغشو گرفت و گفت در عمرم دستشویی اینطوری نرفته بودم ...&...
22 شهريور 1392

باز هم فرشته مهربون جایزه فرستاد

    امیرمحمد تقریبا از اوایل مرداد ماه به کلاس پیش آمادگی رفت تا با فضای کلاس جدید و مربیهای جدید آشنا بشه. بطور رسمی کلاسشون از مهرماه شروع میشه .  چون واقعا از پرسنل و مربیهای مهدکودک امیرمحمد راضی هستم ، ترجیح دادم دوره پیش آمادگی هم همونجا بگذرونه . اولین روزی که رفت تو کلاس جدید وقتی اومد خونه با آب و تاب برام تعریف کرد . مامانی امروز رفتم کلاس پیش آمادگی ... کلاسشون پایین . مژگان جون و عاطفه جون خانم مربی هستند . میدونی مامانی دیگه بزرگ شدم ...  وقتی رفتم اونجا عاطفه جون گفت به به چه پسر آقایی به کلاس ما خوش اومدی ... ازش پرسیدم دوستهات هم اومدند ؟ گفت : نه مامانی فقط من بزرگ شدم ، ارسام و یلدا و پارس...
7 شهريور 1392

مهمونی امیرمحمد و ایلیا

    شنبه 2 شهریور وقتی از اداره به خونه رسیدم و در آپارتمانو باز کردم امیرمحمد جونم در حالیکه طبق معمول همیشه دهنش میجنبید گفت مامانی سلام تولدت مبارک ....  آخ غش کردم .... ادامه داد:  بابایی برات یه کیک خرگوش خیلی خوشمزه خرید .... بعد هم دستمو گرفت برد سمت یخچال تا کیک و نشونم بده ...   دیدم چند قسمت  کیک جای انگشت هست ... گفتم خیلی قشنگه دستتون درد نکنه ... امیرمحمد چرا  بعضی جاهاش  سوراخ شده؟   جواب داد مامانی من انگشت زدم و خوردم ببینم خوشمزه هست یا نه  ........         ممنون از بابایی و پسر نازنینم .... ...
5 شهريور 1392

تعطیلات تابستانه امیرمحمد

  مهد کودک امیرمحمد تابستان هر سال به مدت یک هفته تعطیل . از قضا تعطیلات امسال مصادف شد با تعطیلات عید فطر . از اول تابستان که عزیز و بابابزرگ به کتالان (ییلاق) رفتند ما به دیدنشون نرفته بودیم . تصمیم گرفتم یک سفر یک هفته ای به اونجا داشته باشیم . این شد که 5 روز مرخصی گرفتم تا یک هفته ، شدید در خدمت پسر گلم در کتالان باشم . قرار شد با بابایی پنجشنبه بعد ازظهر راهی بشیم ولی متأسفانه  بابابزرگ ( بابای بابایی ) صبح پنجشنبه تصادف کرد و راهی بیمارستان شد و بابایی هم مراقبش بود . چون بودن ما در کنارشون کمکی براشون نبود به اصرار بابایی با دایی جون بهمن راهی کتالان شدیم . برای اولین بار در طی این سالها حدود 6 روز من و امیرمحمد تنها بدون ب...
27 مرداد 1392