این روزهای من و بابایی با امیرمحمد
آرزویم این است ، نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد ، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی این روزها خیلی حرف میزنه . همش وسط حرف من و بابایی میپره . اصلا اجازه نمیده با هم حرف بزنیم.با اینکه خیلی هم براش وقت میذاریم باز هم موقع دیدن تلویزیون کلی برامون ادا و اصول درمیاره میگه برنامه منو تماشا کنید . بعد از ظهرها هم با هیچ ترفندی نمیخوابه ... میگه خوب خواب ندارم بابا به کی بگم آخه ... خوابم نمیاد خوب ... دیروز بعدازظهر از بس که بازی کردیم و برام حرف زد حسابی کلافه شده بودم . غروب به بابایی گفتم برین یه نون گرم برای شام ب...









