یک روز با امیرمحمد در اداره ...
چند وقتی میشد که به امیرمحمد قول داده بودم ببرمش اداره . پنجشنبه 10 مرداد مصادف با 23 ماه مبارک رمضان چون ساعت کاری به نسبت روزهای دیگه کمتر بود (9:30 لغایت 12:230 )امیرمحمد و به اداره بردم . مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شد . براش املت درست کردم تا گرسنه نمونه ولی زیاد نخورد گفت مامانی فقط چایی بده بخورم که گلوم درد نگیره . با هم راهی اداره شدیم . با ماشین آقای حسینی رفتیم . بعد هم خانم غفاری به ما ملحق شد . جواب سلام همکارهامو خیلی آروم و با اخم میداد. تو ورودی اداره چلچله های مهاجرو که با جوجه هاشون لونه کردIه بودن نشونش دادم . به اتاقم که رسیدیم فوری گفت مامانی اجازه میدی با کامپیوترت بازی کن...



