امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

عشق مامان و بابا

جشن تولد مهدکودکی

   امسال تو مهدکودک جشن تولد بچه های متولد زمستان پنجشنبه 26 دی برگزار شد . کو    بعد از تولد بابایی و امیرمحمد اومدن اداره دنبالم و سه تایی راهی تهران شدیم چون  شنبه شب که شب ولادت پیامبر بود ، نامزدی فرناز جون برگزار می شد .  از طرف مهد کودک  به  امیرمحمد یه آلبوم عکس 50 برگ کادو دادند .    کوزه ای که تو عکس میبینید و امیرمحمد تو مهدکودک روشو رنگ و نقاشی کرد . و روی کوزه هم یه گردنبند که با گل رس درست کرد و توی سیم پیچید و مهره ها رو خودش رنگ کرد . از بچه های کلاسشون ارشیا ،پارسا و درسا و سوژا هم متولد زمستان هستند که در عکس زیر میبینید .  عکس شمع فوت کنون  ...
30 دی 1392

آخر هفته با عمو همت و خاله جون فهیمه

   مدتها بود که پسرم از عمو همت قول گرفته بود تا هر وقت از تهران اومدن یک شب خونه ما پیش امیرمحمد بخوابن . خیلی کم پیش بیاد خونه ما بخوابن بدلیل اینکه بابابزرگ (پدر مامانی) بسیار حساس هستند و به شدت دوست دارن که همه بچه ها در منزل ایشون سکونت داشته باشند .    بالاخره طلسم شکست و شب جمعه عمو همت و خاله جون فهیمه اومدن . امیرمحمد هم کلی ذوق و شوق . عمو همت و برد تو اتاقش و باهاش بازی کرد . موقع خواب هم گفت مامانی عمو همت و خاله جون فهیمه تو اتاق من بخوابن . به من کمک کرد تا براشون رختخواب بذاریم . مامانی من هم روی ملافه خودم میخوابم . ( به تشکش میگه  ملافه ) . چند تا از وسایل تو اتاقشو جابجا کردم که بتونم رختخوا...
20 دی 1392

روزهای تعطیل ما

    امیرمحمد تو اتاقش در حال بازی با سگا و بازی سونیک  . میگم  امیرمحمد در چه مرحله ای از بازی هستی ؟ میگه مرحله آب زلاب ؟  چی ؟ آب زلاب که خیلی خطرناک ...  مامانی حواسمو پرت نکن!!! سونیک میفته تو آب زلاب و جونشو از دست میده ... امیرمحمد جان اون مواد مذاب پسرم ... با خنده  جواب میده آها آره همونی که شما میگی مواد مذاب ... آب زلال یه چیز دیگه است .... اشتباهی گفتم ...       صبح یه روز تعطیل . بابایی برای امیرمحمد کتابی که از مهد کودک فرستاده  بودند و  خوند . کتابش شعر و رنگ آمیزی بود . امیرمحمد گفت مامانی نقاشیهارو با هم رنگ کنیم ؟ گفتم باشه . مدادرنگی...
7 دی 1392

شب یلدا

کاردستی مهدکودک امیرمحمد خان برای شب یلدا       روز آخر هر ماه برای من تو اداره روز شلوغ و پرکاریه .ساعت دو و نیم از اداره خارج شدم . ساعت سه وقت دکتر داشتم . تا برسم خونه ساعت 4 شد . همانطور که در پست قبلی گفته بودم خونه مادرجون دعوت داشتیم . بابایی و امیرمحمد از ساعت 2 به خونه مادرجون رفتند . وقتی رسیدم خونه سریع دست بکار شدم چون برای خونه مامانم کیک و ... درست کرده بودم گفتم تبعیض قائل نشم . این بود که دست بکار شدم و یک کیک شیفون واقعا فوق العاده تو مایکروفر درست کردم . دستورشو از سایت    http://jelle.blogfa.com   (آشپزخانه الهام )  گرفتم . یک کیک با دستور پخت راحت و  با...
2 دی 1392

پیشواز شب یلدا

در آغاز زمستان هرگز زمستانی مباد بهار آرزوهایتان   … زمستان و پاییز ندارد … نباشید ، چهار ستون بدنم میلرزد !    امسال دو  شب یلدا داریم . جمعه شب منزل عزیز دعوت شدیم و شنبه شب منزل مادرجون . برای اینکه در مهمونی جفت بابابزرگها باشیم جمعه شب به منزل عزیز و آقاجون رفتیم . مهمونیمون 6 نفره بود . 3 نفر ما به همراه عزیز و بابابزرگ و دایی جون بهمن . کدبانوگری کردم . برنجک ، کنجد عسلی ، ژله انار و کیک کدو حلوایی درست کردم و به خونه عزیز بردیم . چه حالی کردند ... دستور پخت کیک و از سایت http://hanichef.blogfa.com گرفتم . دستورهای آشپزی خوبی داره . حتما امتحان کنید .   در ...
30 آذر 1392

آخــر هفتـــه برفــــی

  پنجشنبه بعد از ظهر به همراه بابایی و امیرمحمد خان عازم کتالان شدیم تا پسر کوچولومون برف بازی کنه . تو راه یادم اومد که برای پسرم دستکش نیاوردم . گفتم ای وای یادم رفت برات دستکش بگیرم حالا چه جوری برف بازی کنی ؟ با ناراحتی نگام کرد . گفتم خوب اشکالی نداره اگه تو راه جایی دیدیم برات میخرم اگر هم ندیدیم دستکش خودم و بهت میدم ... گفت آخه مامانی دستکش شما که برای من بزرگ!!!  گفتم اشکالی نداره یه کاریش میکنیم ... دوباره گفت مامانی اگه دستکشتو بدی به من پس خودت چکار میکنی دستهای خودت یخ میکنه !!!!   قربون پسربا احساسم   بهش گفتم اشکالی نداره برای من مهم اینه که شما دستهات گرم باشه .    عزیز و بابابزر...
23 آذر 1392

مریضی بلبل خونمون

    بلبل خونه ما امیرمحمد خان این روزها حسابی با سرماخوردگی و گلو درد دست و پنچه نرم میکنه . یک هفته پیش که صداش تغییر کرد حدس زدم داره مریض میشه . یکشنبه ساعت یک و نیم شب از خواب بیدار شد و با گریه گفت مامانی نمیتونم نفس بکشم گلوم بسته شده . با بابایی همون ساعت بردیمش دکتر . دکتر دارو داد . روز بعد اداره نرفتم و پیش هم بودیم . ساعت 6 و نیم صبح من و امیرمحمد از خواب بیدار شدیم . با هم صبحانه خوردیم . بعد از اینکه صبحانه جمع شد فوری رفت سراغ یخچال و گفت مامانی الآن یه چیزی بخورم ؟ بهش گفتم پسرم تازه صبحونه خوردی . گفت فقط یک چیزی ... گفتم میدونی که الآن گلوت درد میکنه و نباید هر چیزی بخوری . گفت دیگه خوب ش...
10 آذر 1392