امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

عشق مامان و بابا

امیرمحمد و دایی جون مهندس

    پنجشنبه عمو همت و دایی جون فرهاد برای دیدن امیرمحمد از تهران اومدن . قرار بود خاله جون فهیمه و فرناز و فرنوش هم بیان ولی از اونجایی که بابایی آنفلونزای بسیار سختی گرفته بود ، اومدنشون کنسل شد . عمو همت با یه تفنگ بزرگ ( بلندتر از قد امیرمحمد ) و دایی جون مهندس هم با یه پلاستیک خوراکی و تخم مرغ شانسی . پسرک کلی ذوق کرد . با تفنگ میرفت تو اتاقش که برای ما شیر شکار کنه . خلاصه چند تا ضربه سهمگین هم به تفنگش زد . پلاستیک  خوراکیها رو که باز کرد اول یه پفک بود گفت :مامانی ببین پفک خریده مگه نمیدونی پفک ضرر داره ...   منم گفتم مثل اینکه اشتباهی خریده . بزار بریم به آقای فروشنده پس بدیم . بعد چند تا آبمیوه درآور...
10 دی 1390

شب یلدا

         بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی ، وقتی همه چیز یخ می زند . یلدا مبارک       یلــدا یلدا برای بچه ها، آجیل و طعم هندونه س ولی برا بزرگترا، یه خاطره، یه نشونه س یلدا شب ولادته؛ این جوره تو نوشته ها خورشید و دنیا می آرن، تو دل شب فرشته ها فرشته های مهربون، فرشته های نازنین از اوج ِ اوج ِ آسمون، میان پایین، روی زمین شبیه دونه های برف، روی درختا می شینن تا خورشید و بغل کنن، تا صبح یه وقتا می شینن قصه میگن برای هم؛ گر چه شبیه قصه نیس قصه اون ها مثل ما، نون و پنیر وپسته نیس میگن...
28 آذر 1390

کله پاچه

     مادرجون کله پاچه درست کرد و از آنجایی که امیرمحمد خان کله پاچه دوست داره (البته نه به اندازه آبگوشت ) ،از  ما هم دعوت کرد که بریم خونشون و  کله پاچه بخوریم . ما هم رفتیم . بعد از اینکه پسرکمون غذاشو خورد شیطنتش گل کرد یه قابلمه بزرگ آورد و گفت: مامانی مثلا من ببعی هستم منو کله پاچه درست کنید و بخورید . این هم مراحل پختن و خوردن کله پاچه امیرمحمدی !!!!!                                        مدل جنین رفت تو قابلمه و چشماشو بس...
18 آذر 1390

محرم سال 1390

    فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را حضور تمامی دوستان اهل دل    تسلیت و تعزیت عرض میکنیم .           ما را نسیم پرچم تو زنده می کند زخمی است دل که مرهم تو زنده می کند خشکیده بود چند صباحی قنات اشک این چشمه را ولی غم تو زنده می کند آه ای قتیل اشک، نفس های مرده را شور تو، روضه و دم تو زنده می کند ای خونبهای عشق، چه خوش گفت پیر ما: اسلام را محرم تو زنده می کند.     و اما حکایت امیرمحمد در عزاداری امام حسین . روز عاشورا به همراه بابایی و امیرمحمد به مراسم عزاداری رفتیم .         &...
16 آذر 1390

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني...

    این شعر را خیلی اتفاقی در وبلاگی خواندم . خیلی خوشم آمد در حدی که خواستم در وبلاگ امیرمحمد بنویسم شعر کمی طولانيه ولی بخوانيد ، ارزشش را دارد ...   شبی از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد جدا كردم. و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :" دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي. و من تنها براي ديدن آن چشمها تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم" همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت ، حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غر...
12 آذر 1390

شعرهای مهدکودک

    امیرمحمد در زمینه شعر و موسیقی استعداد فوق العاده ای داره . از نوزادیش هر وقت میخواستم بخوابونمش براش شعر میخوندم . و این شعرها همیشه تکرار میشد . یادم یه روز  در حال خوندن یه شعری بودم که یه وقفه ای در شعر خوندنم بوجود اومد و شنیدم که امیرمحمد ادامه شعرو با زبان خودش خوند . خیلی برای من و بابایی جالب بود. آخه خیلی کوچیک بود . از اون موقع دیگه با هم شعر میخوندیم .                      پسرک ما از تیر ماه به مهد کودک رفت . البته ماههای مرداد و مهر به خاطر مسافرتهایی که رفته بودیم به مهد کودک نرفت .  &nbs...
11 آذر 1390

پسرک باهوش ما

    بابایی تو آشپزخونه بود  . من در حال دیدن تلویزیون و امیر محمد هم در حال بازی . نمیخواستم امیرمحمد  متوجه صحبت من با بابایی بشه . به بابایی گفتم چند تا تلخ برام بیار ( منظورم شکلات تلخ بود. چون تو اون روز امیرمحمد شکلات زیاد خورده بود نمیخواستم دیگه بهش بدم ) بابایی که انگاری متوجه منظور من نشده بود هاج و واج نگام کرد که یعنی منظورت چیه ؟ که   ناگاه پسر زرنگ مامان که کاملا حواسش به ما بود ، به بابایی گفت : شکلات تلخو میگه دیگه بابایی لطفا برای من هم بیار...                       ...
7 آذر 1390