امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره

عشق مامان و بابا

کنسرت

         امیر محمد به موسیقی خیلی علاقه داره . یه وقتهایی به قدری غرق در آهنگ میشه که وقتی صداش میکنیم هیچ واکنشی نشون نمیده ....یا وقتی آهنگ شاد میشنوه فوری پا میشه ، ورجه وورجه میکنه .. به قول خودش میرقصه ... تصمیم گرفتیم به یه کنسرت ببریمش تا از نزدیک ببینه ...                          لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید....             ...
5 مرداد 1390

تور کشتی کاتاماران

         آنتالیا ، شهر ساحل و دریاست؛ روزهای درخشان، مثل خورشید و شب‌های آرام شبیه به مدیترانه ؛ شهری با جمعیت جوان که اولین سکونت‌گاه‌های انسانی ترکیه را در خود دارد؛ شهر هیجان بازی‌های آبی و رستوران‌ها و کافه‌های سنگی....     آنتالیا شهر ورزش‌های دریایی مثل موج‌سواری ، اسکی روی  آب و قایق‌رانی    است. تور کشتی کاتاماران  از مسافران با غذاها و نوشیدنی‌های مختلف و موسیقی زنده، روی دریای مدیترانه پذیرایی می‌کند. در این تور توقف‌های کوتاهی هست برای این‌که از روی صخره‌ها توی آب شیرجه...
3 مرداد 1390

مسافرت با هواپیما

      تیر ماه ۹۰ ، با بابایی و امیرمحمدم با هواپیما به مسافرت رفتیم . سفر خیلی جالبی بود . پسرکم اولین بار بود که سوار هواپیما میشد . پروازمون ساعت هشت و نیم صبح ۱۶ تیر از فرودگاه امام خمینی بود . روز قبل نهارو خونه مادرجون خوردیم و راهی تهران شدیم .  امیر محمد هم به همه میگفت : میخواهیم بریم تورکیه (ترکیه ) شما هم بیایید ...      غروب به خونه خاله جون رسیدیم . پسرکم با دیدن فرناز و فرنوش کلی ذوق کرد. برای انجام تشریفان پرواز باید دو ساعت قبل از شروع پرواز در فرودگاه حاضر میشدیم . اینطوری بود که ساعت پنج ونیم از خونه راه افتادیم و بهمراه  دایی جون ...
2 مرداد 1390

تولد 6 سالگی آقا ایلیا

     دیروز ۱۳ تیر  تولد ۶ سالگی ایلیا ،پسر عمه امیر محمد  تو خونه مادرجون بود . صبح به جشن تولد دعوت شدیم . یه خونه که رسیدم غذای امیر محمدو بهش دادم و سریع خوابوندمش که تو تولد سرحال باشه .      پسر خوش تیپم که از خواب بیدارشد ، لباسشو پوشیدم و به موهاش ژل زدم . گفت : مامانی موخامو(موهامو)  فشن کردی ؟ ... گفتم آره عزیزم ... چه موهایی...            در بدو ورود پسرم به ایلیا گفت : ای ای تولدت مبارک.   ولی ایلیا انگار نه انگار ....                ...
14 تير 1390

اولین روز مهدکودک

     بالاخره روزی که نباید فرارسید . امیر محمد اول تیر سال ۱۳۹۰  زمانیکه ۲ سال و ۵ ماهش بود به مهدکودک رفت . خیلی شیطون و بازیگوش شده بود . کنترلش تو خونه اونم توسط  مادرجون خیلی سخت بود . این بود که با بابایی تصمیم گرفتیم بذاریمش مهد . بعد از کلی تحقیق و تفحص مهد جهان کودک انتخاب شد . کارهای اولیه را انجام دادیم ... گرفتن آزمایش ، گرفتن گواهی سلامت از پزشک معتمد و...       خود امیر محمد هم دوست داشت که بره مهدکودک .  از چند روز قبل از رفتن ، تو خونه کیفشو میگرفت و          میگفت: مامانی خداحافظ ، میگفتم کجا بری ؟ میگف...
10 تير 1390

دریای بابلسر

       جمعه ۲۰ خرداد ۹۰ به اتفاق بابابزرگ ، مادرجون و عمه های امیرمحمد ( غیر از عمه مریم و خانواده اش که  بدلیل امتحانات پرهام و پویان در قرنطینه بودن ) به سواحل دریای بابلسر رفتیم . از شب قبل به امیر محمد گفته بودم فردا میریم دریا که پسرم شن بازی و آب بازی کنه . صبح زود بیدار شد و به محض اینکه بیدار شد گفت :  مامانی بریم دریا، ای ای (ایلیا) منتظرم.....     بالاخره تا حاضر بشیم یه کمی طول کشید .         این هم پسر آماده و منتظر و  بی حوصله ما :            &nbs...
22 خرداد 1390

تعطیلات خرداد 90

      از ۱۳ تا ۱۵ خرداد تعطیل بود . از آنجایی که آقاجون آنژیو گرافی کرده بود ، قرار بر این شد تا همه خانواده تعطیلات را با عزیز و آقاجون در کتالان بگذرانیم صبح روز جمعه به اتفاق پسر کوچولو و بابایی به کتالان رفتیم .  هوا کمی سرد بود . امیتیس کوچولو هم آنجا بود . قربونش بره عمه کلی کارهای جدید یاد گرفته . به امیر محمد میگه ام مم .  امیر محمد کلی با امیتیس و فرناز و فرنوش بازی کرد البته یه وقتهایی هم که به امیتیس حسادت میکنه بهش ضربه میزنه .همه حواسشون بود که امیرمحمد بلایی سر امیتیس نیاره . البته امیتیس هم چنگ میزنه . شب اولی که اونجا بود امیر محمد کنار فرنوش خوابید ... گناهی فرنوش چ...
16 خرداد 1390