امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

عشق مامان و بابا

امیرمحمد و عشق حیوانات

   پسرک ما عاشق حیوانات اهلی و وحشیه . از هیچ حیوونی هم نمیترسه . خلاصه اینکه عاشق پرنده و چرنده و خزنده ست ...  تو خونه هم دو تا   مرغ عشق به نامهای پرنس و پرنسس داریم که خیلی دوستشون داره .                                                              امیرمحمد و بزغاله در کتالان      &...
25 آبان 1390

بازیهای بابایی و پسرک

    این روزها بازار شکار حسابی داغ ، پدر و پسر مشغول شکار ، من هم مشعول کباب کردن شکارها هستم .      یکی از بازیهای مورد علاقه امیر محمد و البته بابایی رفتن به شکار . از پذیرایی به اتاق خواب میرن ، از اتاق خواب به آشپزخانه . یعنی به تمام سوراخ سنبه های این آپارتمان ۷۰ متریمون سرک میکشن تا پرنده ای یا درنده ای شکار کنن .   مامانی دیدی اون پرنده رو کشتم! تق تق ۰۰۰ بیا برامون کباب کن بخوریم قوی بشیم ... بابایی یه دایناسور بالای سر مامانیه  بکشش... بیا کشتم ... حالا دفنش کنیم ...   بابایی یه تمساح زیر تخت بود کشتمش،با تبر ریزریزش کردم ... انداختمش تو ک...
20 آبان 1390

بازیهای مامانی و پسرک

من و امیرمحمد معمولا تو بازیهامون برای خرید به فروشگاه پوشاک ، کیف و کفش ، سوپرمارکت و میوه فروشی میریم .            سلام آقای فروشنده ، سلام ... خیار دارید ؟ بله ..  کیلویی چنده ؟  ۱۰۰۰ تومن ... یک کیلو بدید لطفا ... چشم الآن با ترازو براتون میکشم ...  بفرمایید اینم پول ...  چشم اینم بقیه پولتون ... دست شما درد نکنه خداحافظ ... خداحافظ                                  مامانی بیا بریم م...
20 آبان 1390

باغ وحش وکیل آباد

         در سومین روز سفرمان به مشهد ، از آنجایی که به امیر محمد قول رفتن به باغ وحش را داده بودیم به همراه بابایی راهی شدیم . امیرمحمد جلیقه ای که از بازار الماس براش خریده بودیم را پوشید . قربونش برم . خیلی بامزه شده بود .                          به باغ وحش رسیدیم . از آنجایی که شنیده بودیم حیوانات باغ وحش ، چیپس و پفک و پفیلا میخورند ، بابایی هم یک بسته بزرگ پفیلا خرید . اول به سمت قفس مارها و تمساحها رفتیم  .     به شدت از مار وحشت دارم...
25 مهر 1390

طوس و حکیم ابوالقاسم فردوسی

   در دومین روز سفرمان به مشهد ، با اتوبوسی که سازمان در اختیارمان قرار داده بود و به همراه بقیه همکاران که از نقاط مختلف کشور به پابوس امام رضا آمده بودند ،به طوس آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی ، صاحب شاهکار شاهنامه رفتیم .                                       امیر محمد در داخل ماشین با پسر یکی از همکارانم که در گرگان زندگی میکردند بنام ایلیا ، دوست و همبازی شد . طوس همانقدر که برای امیرمحمد جذاب نبود ، برای بابایی که عاشق شعر و شاعری...
24 مهر 1390

امیرمحمد موش موشک

    بعد از ظهر اولین روز سفرمان در مشهد ، به مرکز تجاری پروما رفتیم . هوا خیلی سرد بود. در بدو ورود آقای امیرمحمد چیپس و ذرت خواستند .                                       پس از کمی گشت و گذار در طبقات به طبقه آخر رفتیم که مرکز بازی بچه ها بود .  نمدونم چه جوریه بااینکه امیرمحمد خیلی به پارک و مراکز بازی میره ، باز هم برای رفتن به پارک بازی بیتابی میکنه . تا بابایی بلیط ورودی بگیره و وارد سرزمین بازی بشیم  کمتر از یک دقیقه طول کشید ، ولی ...
22 مهر 1390

مسافرت به مشهد مقدس

                                 سه شنبه ۱۲ مهر ساعت ۹ صبح از قائمشهر به مقصد مشهد حرکت کردیم . هوا بارونی بود    . این سفر از طرف اداره  قسمتمون شده بود . با امیرمحمد اولین بار بود که به مشهد میرفتیم . قبل از رفتن به همه میگفت:  میخوام برم مشهد.. زیارت امام رضا ...  برم سرسره آبی ... برم باغ وحش ...   قبل از حرکت امیرمحمدبا عمه ها و خاله جون فهیمه خداحافظی کرد و بهمشون گفت: نایب الزیاره ام ،  حلالم کنید .....    قر...
18 مهر 1390