امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

عشق مامان و بابا

سرود ای ایران

 چیز دیگه ای که امیرمحمد در این ماه از مهد کودک یاد گرفته ، آهنگ ای ایران ... سرود ملی کشور عزیزمون ایران . کل این سرود و تو این پست میذارم ،  امیرمحمد فقط پاراگراف اولشو بلده بخونه . البته وقتی  به قسمت  ای ... میرسه تا جایی که نفس داره ، ای رو با صدای بلند فریاد میزنه    ای ............... دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم ...  هرجایی هم که سرود یادش میره بجاش آهنگ میزنه ...                 ای ایران ای مرز پر گهر ای خاكت سرچشمه هنر دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی و جاودان ای … دشمن ارتو سنگ خاره ای من آ...
16 مرداد 1391

دعای فرج

   از بهترین آموخته های امیرمحمد جان از مهدکودک ، در مرداد ماه ، دعای فرج بود که خوندنش توسط امیرمحمد ، من و بابایی رو حسابی خوشحال  کرد . یه روز دیدم تو خونه داره با زبون خودش ، برای خودش زمزمه میکنه  :                                حتی تسکنه عرضک طوعا و ... ( طوعا رو میگفت : طوها)                           ...
15 مرداد 1391

شنا در مهدکودک

  امروز نزدیکهای ظهر از مهد کودک به بابایی زنگ زدند و گفتند چون روز شنای بچه هاست برای امیرمحمد مایو و حوله ببره . ( روز قبل نجمه جون به امیرمحمد گفت که مایو و حوله ببره ولی پسرک شیطون ما یادش رفت که به مامانی بگه ). تا بابایی مایو و حوله امیرمحمد و ببره ، نوبت شنای امیرمحمد شد و نازنین بچه ما با شورت معمولی رفت توی استخر بادی و بابایی هم چند تا عکس ازش گرفت .                      با دوستهاش ارسام و ساشا و ایلیا و ماهان رفت تو استخر و حسابی آب بازی کرد .                &...
10 مرداد 1391

مامانی باخیدی !!!

 دیشب بعد از افطار با امیرمحمد گل یا پوچ بازی کردم . خودم به قدری خسته بودم که نای تکون خوردن نداشتم . به امیرمحمد گفتم یه گل بیار ... گشت و گفت هیچی پیدا نکردم ... ظرف میوه کنارم بود یه گیلاس خوردم و از تنبلی هستشو گذاشتم کف دستم گفتم اینم گل ... با قیافه در هم  نگاهم کرد و گفت مامانی این دهنیه !!! کثیف !!!   کلی شرمنده شدم و از خودم خجالت کشیدم   از وقتیکه امیرمحمد کلاس زبان میره سعی میکنیم کلمات و جملاتی که یاد میگیره را در مواقع لزوم تو خونه بکار ببریم . با شرمندگی گفتم  I am sorry . بعد گفتم راستی با دستمال کاغذی گل درست کن ... یه تیکه دستمال کاغذی گرفت و گردش ک...
9 مرداد 1391

روستای فلورد

 پنجشنبه ۲۹ تیر ،به دعوت دوست بابایی (عمو برزو ) به ویلاشون تو روستای  فلورد از توابع شهرستان سوادکوه رفتیم . جاده خیلی سرسبز و قشنگ بود والبته پرپیچ وخم . امیرمحمد تو ماشین خوابش برده بود .                      روستای  فلورد دارای آب و هوای بسیار دلنشینیه ، بطوریکه شب و روزی که ما اونجا بودیم  دارای هوای خنک و البته به نظر من سرد بود .  شب  وقتی که روی بالکن نشسته بودیم ،  مه تمام ساختمونو فرا گرفته بود بطوریکه  قدرت دید را به کمتر از 2 متر کاهش می داد . تصور کنید که چه حا...
2 مرداد 1391

خوانندگی در حین ...

 امیرمحمد خان در توالت رفتن یک مقداری وسواس داره . به هردستشویی که میره  فوری دماغشو میگیره .چه توالت تمیز یاشه چه کثیف . حتی وقتی خودش در حال پی پی کردن یا جیش کردن باشه هم از این قاعده مستثنی نیست فوری چشماشو میبنده و دماغشو میگیره  . چند وقت پیش خانم مربیش هم  بهم گفت که تو مهد کودک هم همینطوره  و این موضوع براش خیلی جالب بود ...  گفت به محض اینکه میبریمش توالت ، دماغشو میگیره و میگه پیف پیف چقدر بو میده !!!!!               دیشب لباسشو در آورد که بره توالت . پشت سرش رفتم قبل از اینکه بره روی لگنش بشینه شنیدم که داره برای خودش شعر...
28 تير 1391

قلاب ماهیگیری

     شنبه وقتی از کلاس زبان برمیگشتیم ، امیرمحمد گفت مامانی برام یه چیزی میخری ؟ گفتم چه چیزی؟   گفت یه چیزی دیگه  بذار فکر کنم     اوم اوم ... مامانی اسباب بازی برام بخر . گفتم الآن که با خودم پول نیاوردم (واقعا پول زیادی با خودم نبرده بودم ، علتشم اینه که کلاس زبان سر کوچمون و فکر کردم به پول زیادی  نیازی ندارم ) از قضا اسباب بازی فروشی سورنا هم سر کوچمون . گفتم حالا بریم یه اسباب بازی انتخاب کن  یه روز دیگه برات میخرم ...     گفت مامانی انتخاب میکنم  همین الآن بریم از خونه پول بیاریم و بخریم ... گفتم نه...
21 تير 1391

خداحافظی با کلاس نوپا و ورود به کلاس نوباوه ...

    امیرمحمد جان از اول تیر ماه کلاسش تو مهد کودک عوض شد و از کلاس نوپا به نوباوه رفت ( البته به همراه ارسام ) . پسرم دیگه برای خودش مردی شده . هفته آخر خرداد وقتی ازش راجع به مهد میپرسیدم میگفت امروز با ارسام رفتم کلاس بالا . خوب پسرم  اونجا چه جوریه ؟ کلاس بچه های بزرگتر .. نجمه جون هم به ما گفت بچه ها خوش اومدین  ...   چند روزی بود که خیلی راجع به نجمه جون برام حرف میزد . با مربیش (فاطمه جون ) صحبت کردم . گفت دارن برای رفتن به کلاس نو باوه آمادشون  میکنن . نجمه جون و فرخ جون هم مربیهای جدیدشون هستند . به نظرم اومد که امیرمحمد از نجمه جون حساب میبره چون وقتی راجع ...
20 تير 1391

کلاس زبان انگلیسی

 حدود یک سالی میشه که میخوام امیرمحمد و بفرستم کلاس زبان انگلیسی ولی هیچ موسسه ای رو پیدا نکردم که از امیرمحمد ثبت نام بعمل بیاره ( بدلیل سن پایین ) . اکثر موسسات معتبر از ۴ سالگی ثبت نام میکنند ، تا اینکه بالاخره موفق شدم این کارو انجام بدم . تو موسسه شکوه امیرمحمد و ثبت نام کردم البته این موسسه هم از ۴ سال ثبت نام میکنه ولی مدیرموسسه بخاطر اصرار من و یک مادر دیگه و  همچنین علاقه امیرمحمد رضایت داد که آقای امیرمحمد خان با ۳ سال و ۵ ماه سن  و دوستش معین با ۳ سال و ۶ ماه سن تو کلاس زبان بشینن و البته شرطشون هم این بود که یک جلسه برن سر کلاس اگر مربیشون راضی بود و خودشونم تمایل داشتند ادامه بدن . تو کلاسشون ۴ نفرن &nbs...
17 تير 1391

تولد 8 سالگی آقا ایلیا

          چهارشنبه ۱۳ خرداد تولد آقا ایلیا دعوت شدیم . یه مدل شیرینی کماج درست میکنم که ایلیا خیلی دوست داره و چون با آرد برنج درست میشه خیلی برای بچه ها مقویه . وقتی مامانش برای دعوت کردن بهمون تلفن زد گفت که ایلیا میگه زن دایی برام کماج درست کنه .( سال قبل هم برای تولدش درست کرده بودم ) با کمال میل پذیرفتم . از شب قبل مواد شیرینی و درست کردم و تو یخچال گذاشتم . از اداره تا برسم خونه ساعت ۳ شد . تولد از ساعت ۴ شروع میشد . با عجله کماج درست کردم . بعد خودم حاضر شدم . بعد هم امیرمحمد و حاضر کردم . لباسی که شیراز براش خریده بودم و برای اولین بار تنش کردم . لباس خیلی قشنگ بود خیلی هم بهش میومد. کراو...
14 تير 1391