امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

عشق مامان و بابا

محرم 92

  سه شنبه 21 آبان مراسم عزاداری در مهد کودک امیرمحمد خان برگزار شد . آخر وقت مرخصی گرفتم و  با بابایی رفتیم مهد دنبال امیرمحمد . پسرم تعریف کرد که همه بچه ها رفتند تو حیاط ، یونا نوحه خوند و بچه ها زنجیر زدند .             صبح روز تاسوعا شله زرد درست کردم و امیرمحمد و بابایی برای همسایه ها بردند . بعد به خونه مادرجون رفتیم تا برای عزاداری همگی به سمت بادله ساری بریم . تو فاصله ای که بقیه حاضر بشن و راه بیفتیم  امیرمحمد طبل میزد ، ایلیا سنج و بابابزرگ هم نوحه میخوند و زنجیر میزد . شیر تو شیری شده بود . با مادرجون و هانا جون و عمه جون بهناز به سمت ساری رفتیم . به منزل...
25 آبان 1392

تولد 13 سالگی امیر احمد جون

   امیراحمد جان          امیدوارم  هرروز برایت رویایی باشد دردست نه دوردست ، عشقی باشد دردل نه درسر ودلیلی باشد برای زندگی نه روزمره گی با بهترین آرزوها تولدت مبارک    امیراحمد دوست خوبم  پرواز در آسمان آرزوها و فرود در فرودگاه موفقیت را برایت آرزومندم ! از طرف امیرمحمد کوچولو ماریا جون دوست خوبم  گل غنچه کرد و غنچه شکفت و خداوند بهترین و زیباترین هدیه اش را به شما داد ، با آرزوی فرداهایی روشن تبریک صمیمانه مرا پذیرا باش . آرزو دارم که  فرزند عزیزت زیر سایه‌ی پدر و مادر زند‌گی خوش و پُرباری داشت...
25 آبان 1392

دومین سفر امیرمحمد به مشهد مقدس

الهی با خاطری خسته، دل به تو بسته، دست از غیر تو شسته، در انتظار رحمتت نشسته ایم.  بدهی، کریمی... ندهی، حکیمی... بخوانی، شاکریم... برانی، صابریم... الهی احوالمان چنان است که می دانی و اعمالمان چنین است که می بینی... نه پای گریز داریم و نه زبان ستیز... الهی، مشت خاکی را چه شاید و از او چه بر آید و با او چه باید...؟ حال که مجالمان دادی به پابوس رضایت بیاییم دستمان بگیر یا سریع الرضا یا ارحم الراحمین ... در بارگاه ملکوتی ثامن الحجج نائب الزیاره بودیم . امید که قسمت همه آرزومندان شود.       خدا را شاکریم که آقا امسال ما را به حضور پذیرفت و این سعادت بزرگ را نصیبمون کرد . در مسافرت ا...
16 آبان 1392

تعطیلات عید غدیر

  آقا ایلیا از چهارشنبه صبح دل درد گرفته بود و وقتی به دکتر رسوندنش معلوم شد که آپاندیسش مشکل داره و باید عمل جراحی بشه . همه از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شدیم ولی خوب چاره ای نبود . ساعت 2 بعداز ظهر روز چهارشنبه ایلیا به اتاق عمل رفت . وقتی به بیمارستان رسیدیم ایلیا تو اتاق عمل بود و ما نتونستیم ببینیمش . امیرمحمد خیلی از مریضی ایلیا ناراحت شده بود . غروب امیرمحمد با بابایی به بیمارستان رفت و ایلیا رو دید .   ر وز بعد هم که بابایی به ملاقات ایلیا رفت امیرمحمد یه نقاشی کشید و توی نقاشی برای ایلیا یه متنی نوشت و به بابایی داد تا برای ایلیا ببره . گفتم چی نوشتی ؟ گفت نوشتم : ایلیا خیلی دوست دارم . دلم برات تنگ شده . &...
6 آبان 1392

یادگاری برای فرزندم

    مهر ماه سال گذشته عکس امیرمحمد و به مجله راه زندگی فرستادم تا در صفحه یادگاری برای فرزندم  چاپ بشه . امیدوار بودم تا موقع تولدش که بهمن ماه بود چاپ بشه ولی متأسفانه چاپش بیش از یکسال طول کشید ولی بهر حال در شماره اول آبان 92  چاپ شد .  در راه برگشت از اداره شماره جدید مجله را خریدیم وطبق معمول همیشه البته با اشتیاق کمتر ورق زدم تا به صفحه 54 برسم . خیلی امیدوار نبودم که عکس امیرمحمد و ببینم ولی با دیدن عکسش هیجان زده شدم. روز سخت و ناراحت کننده ای داشتم که بادیدن عکس پسرم تمام غصه های  اون روز از یادم رفت و مطمئن شدم خواست خدا بوده که در اون روز خاص عکس پسرم و تو مجله ببینم .     وقتی ر...
1 آبان 1392

عید قربان

   کاردستی امیرمحمد به مناسبت عید قربان        امسال چون بابابزرگ (بابای بابایی) بخاطر جراحی که انجام داده بود پادرد داشت شب عید قربان به خانه شان رفتیم تا بابایی صبح در کشتن گوسفد کمک کنه . شام خونه مادرجون خوراک لوبیا بود که امیرمحمد دوست نداره . وقتی لوبیا رو رو سفره گذاشتند ، یواشکی در گوشم گفت : مامانی فقط لوبیا دارن ؟     گفتم برای شما سیب زمینی میریزم لوبیا نمیریزم . دوباره گفت : مامانی گوشت ندارن ؟ قربون پسر شکموی گوشتخوارم برم  ... عمه جون خدیجه که متوجه گفتمان ما شد فوری گوشت مرغی که از نهار پخته بودند و گرم کرد و برای پسرک ما آورد .    خواب خونه عمه جون ...
26 مهر 1392

این روزهای من و بابایی با امیرمحمد

آرزویم این است ، نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد ، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ، و به اندازه هر روز تو عاشق باشی  این روزها خیلی حرف میزنه . همش وسط حرف من و بابایی میپره . اصلا اجازه نمیده با هم حرف بزنیم.با اینکه خیلی هم براش وقت میذاریم باز هم موقع دیدن تلویزیون کلی برامون ادا و اصول درمیاره میگه برنامه منو تماشا کنید .  بعد از ظهرها هم با هیچ ترفندی نمیخوابه ... میگه خوب خواب ندارم بابا به کی بگم آخه ...  خوابم نمیاد خوب ...       دیروز بعدازظهر از بس که بازی کردیم و برام حرف زد حسابی کلافه شده بودم . غروب به بابایی گفتم برین یه نون گرم برای شام ب...
14 مهر 1392

دیدار خاله شادونه

   یکشنبه 7 مهر جشن کودک و خانواده با حضور خاله شادونه در قائمشهر برگزار شد . البته بچه ها با مامانها بدون باباهاشون . من و امیرمحمد هم به این جشن رفتیم . تو سالن دو تا از مربیهای مهد کودک امیرمحمدو دیدیم . گفتم امیرمحمد خانم مربیهات هم با بچه هاشون اینجا هستند ...   جواب داد مامانی مربیهای من نیستند!!!!   مربیهای بچه های شیرخوار هستند.    ساعت شروع جشن 7 شب بود ولی خاله شادونه ساعت 7 و نیم اومد . امیرمحمد هم هی نق میزد چرا نمیاد چرا نمیاد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی خاله شادونه اومد کلی ذوق کرد . در طول برنامه  حسابی  جیغهای بنفش کشید . یکسره در حال خوردن بود .     هم خو...
7 مهر 1392

شروع سال تحصیلی (پیش آمادگی )

  شنبه 30 شهریور جشن شروع سال تحصیلی جدید در مهد کودک جهان کودک بود . دو روز قبل با بابایی و امیرمحمد رفتیم وسایلی که مدیرشون لیست کرده بود و خریدیم . با کمک امیرمحمد روی همه وسایلش برچسب امیرمحمد زدیم .        امیرمحمد گفت خودش میخواد اسمشو رو برچسبها بنویسه ......       قربون دستهای کوچولوش برم .... شنبه ساعت 9 و نیم از اداره مرخصی گرفتم و به همراه بابایی و امیرمحمد به جشن رفتیم . جشن از ساعت 10تا 12 بود .دم در با استقبال گرم مربیها روبرو شدیم و به امیرمحمد هم یک کلاه کاغذی دادند .        امیرمحمد دوستهاشو پیدا کرد . ارسام...
1 مهر 1392

سفر به سرعین

   در مسافرت تابستان امسالمون به همراه خانواده عمه جون مهناز (امیرآقا و الهام و علی ) به سرعین رفتیم . دوشنبه 11 شهریور 5 صبح به مقصد سرعین راه افتادیم . امیرمحمد تو ماشین خواب بود . هر جایی که بابایی ترمز میکرد چشماشو باز میکرد و میگفت رسیدیم؟ مشهد؟  ... برای ما شده بود بابا پنجعلی ( بابای نقی در سریال پایتخت ) !!!! همش میگفت مشهد؟ ...  راستش خیلی دوست داشت بریم مشهد.  تو مهد کودک هم به خانم مربیش گفت میریم مشهد .....   برای دستشویی بردن امیرمحمد داستان داشتیم . خودشو نگه میداشت تا دستشویی تمیز پیدا بشه. اولین جایی که بردمش دستشویی چشماشو بست و دماغشو گرفت و گفت در عمرم دستشویی اینطوری نرفته بودم ...&...
22 شهريور 1392