امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان و بابا

باز هم کودکانه های امیرمحمد

   از مهم ترین علائق امیرمحمد خان کتاب خواندن و دیدن برنامه کودک چه تلویزیون چه CDچه DVD و عاشق حموم رفتن و آب بازیه  .  برنامه کودکهای  مورد علاقه اش باب اسفنجی و تام و جری و پلنگ صورتی و عصر یخبندان و ...  البته خودش میگه اسب یخبندان هر چی هم که براش توضیح میدیم اون عصر نه اسب باز هم اصرار داره که بگه اسب یخبندان .   عکس زیر موقع برگشت از خونه مادرجون . امیرمحمد چند تا از کتابهای ایلیا رو با خودش آورده تا بخونه . تو ماشین مشغول دیدن عکسهای مجله نوآموز شده .                 &...
20 ارديبهشت 1392

فراوانی نام امیرمحمد در سال تولدش 1387

     اطلاعات جدول زیر را از سایت ثبت احوال کشور گرفتم و خیلی برام جالب بود .   اسم امیرمحمد با 23254 فراوانی در ردیف سوم نامگذاری پسران در سال 87 بود . فراوانی 50 نام اول پسران ـ در سال 1387 ردیف نام فراوانی ردیف نام فراوانی 1 ابوالفضل 33508 27 علی رضا 4825 2 امیرحسین 29780 28 علی اصغر 4771 3 امیرمحمد 23254 29 ایلیا 4761 4 علی 23103 30 بنیامین 4477 5 مهدی 21814 31 امیرعباس 4245 6 محمد 20856 32 ماهان 4238 7 امیرعلی 19430 33 دانیال 4181 8 حسین 1...
7 ارديبهشت 1392

باز هم حرفهای آنچنانی ...

  پسر نازم :  چه دعايي کنمت بهتر ازين...؟ که خدا پنجره ي باز اتاقت باشد عشق محتاج نگاهت باشد عقل لبريز زبانت باشد و دلت وصل خدايت باشد....   ********************************************************   امیرمحمد کوچولوی من مریض شد. سرماخودگی توأم با گلودرد و سرفه های زیاد. چهارشنبه مرخصی گرفتم تا وقتی امیرمحمد از مهد میاد خودم در و براش بازکنم . هوا بارونی و خیلی خیلی سرد بود . چند لحظه قبل از رسیدن سرویس دم در رفتم تا موقع اومدن من و ببینه ولی هر چی منتظر شدم نرسیدن نگران شدم با راننده سرویس آقای بزرگی تماس گرفتم گفت تو خیابون تصادف شده و تو ترافیک موندند . بالاخره بعد از نیم ساعت تأخیر سرویس رسید درحالیکه...
6 ارديبهشت 1392

دلتنگی برای بابایی

  زيباترين گل زندگيم،لحظه لحظه ي بودنم با تو خاطره است. اي كاش مي توانستم تمام اين لحظات زيبا را ثبت كنم.  عاشقانه دوستت دارم پسر گلم.   امیرمحمد به شدت مامانیه ... با اینکه باباییشو خیلی دوست داره ولی بیشتر به من می چسبه امیرمحمد خان چسب .     چند وقت پیش به من گفت مامانی میدونی جای من کجاست ؟ گفتم نه کجاست ؟  گفت جای من تو قلب شماست ...   وای غش کردم     گفتم خوب جای من کجاست ؟ گفت تو قلب من ...    وای باز هم غش کردم       ادامه دادم امیرمحمد بابایی جاش کجاست ؟   جواب داد بابایی جاش تو قلب خودش ...   &nbs...
30 فروردين 1392

کودکانه های امیرمحمد و مامانی

       دنیایم را میدهم برای لبخندت،هراسی نیست شاد که باشی دوباره دنیا از آن من است...... دوستت دارم پسر گلم .....   جدیدترین بازی امیرمحمد اینه که آقای فروشنده میشه و توی اتاقش اسباب بازی فروشی راه میندازه  . من هم میرم اونجا تا برای پسرم اسباب بازی بخرم . بهش گفتم : امیرمحمد اول یه ژست بگیر یه عکس ازت بگیرم بعد بازی کنیم .            حالا بازیمون و شروع میکنیم ... سلام آقای فروشنده خسته نباشی . سلام بفرمایید اسباب بازی میخواهین ؟ بله آقای فروشنده . برای پسر چهار ساله ام چیزی دارین ؟ ما اینجا همه چی داریم ...
23 فروردين 1392

سیزده بدر 1392

امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی، قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان ، سکه اش برکت عمرتان،سبزیش طراوت و شادابی دلتان، ماهی اش شوق ادامه زندگیتان را به شما هدیه دهد.          امسال هم طبق روال سالهای گذشته به همراه خانواده بابایی به ۱۳ بدر رفتیم . به فرح آباد ساری رفتیم . غیر از بابابزرگ و عمو داریوش بقیه بودند . امیرمحمد هم صبح زود به محض اینکه صداش کردم از خواب بیدار شد . سبزه های سفره هفت سینو رو ماشین گذاشتیم و راه افتادیم . البته تا برسیم به ساری سبزه هایی که بالا و جلوی ماشین گذاشته بودیم افتاد .            &n...
16 فروردين 1392

استان گردی

  در ایام عید دوبار به همراه خاله جون فهیمه و دخترخاله ها به سمت فریدونکنار و محمودآباد رفتیم . دفعه اول با بابایی  و دفعه دوم با دایی جون مهندس و البته حضور گرم امیتیس جون . حدود یکسال و نیم محل کارم محمودآباد بود . به بهانه دیدن همکاران قدیمی و کارهای بانکی به محمودآباد رفتم . در زمانی که به کارهای بانکی میرسیدم بابایی و بقیه امیرمحمد و به پارک بازی کنار دریای محمودآباد بردند . امیرمحمد برای اولین بار سوار استوانه آبی شد و خیلی خیلی براش هیجان داشت .                               ...
10 فروردين 1392

روزهای نوروزی

  یا مقلب القلوب والابصار ای خدای دگرگون کننده دل‏ها و دیده ها یا مدبر اللیل والنهار ای تدبیر کننده روز و شب یا محول الحول والاحوال ای دگرگون کننده حالی به حال دیگر حول حالنا الی احسن الحال حال ما را به بهترین حال دگرگون کن        موقع  تحویل سال امیرمحمد با سبزه پشت در خونه بود . بهش گفتم وقتی صدای ترکیدن توپ  شنیدی بیا تو خونه . از قضا وقتی سال تحویل شد یکی از همسایه ها تو حیاط ترقه پرت کرد که صدای خیلی بلندی داشت امیرمحمد هم با ترس پرید تو خونه ... من و بابایی هم کلی خندیدیم . بیچاره امیرمحمد به قدری ترسیده بود که دوبار پشت هم گفت مرغ و خروس و اردک تو...
4 فروردين 1392

حرفی با پسرم درآستانه سال نو ...

دلـت را بتـکان ...     غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن  دلت را بتکان  اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین  بگذار همانجا بماند  فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش  قاب کن و بزن به دیوار دلت ...  دلت را محکم تر اگر بتکانی تمام کینه هایت هم می ریزد  و تمام آن غم های بزرگ و همه حسرت ها و آرزوهایت    ... حالا آرام تر، آرام تر بتکان  تا خاطره هایت نیفتد تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟ خاطره، خاطره است باید باشد، باید بماند  ... کافیست؟ نه، هنوز دلت خاک دارد یک تکان دیگر بس است   تکاندی؟ دلت را ببین چقدر تمیز شد...
27 اسفند 1391