امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان و بابا

باز هم فرشته مهربون جایزه فرستاد

    امیرمحمد تقریبا از اوایل مرداد ماه به کلاس پیش آمادگی رفت تا با فضای کلاس جدید و مربیهای جدید آشنا بشه. بطور رسمی کلاسشون از مهرماه شروع میشه .  چون واقعا از پرسنل و مربیهای مهدکودک امیرمحمد راضی هستم ، ترجیح دادم دوره پیش آمادگی هم همونجا بگذرونه . اولین روزی که رفت تو کلاس جدید وقتی اومد خونه با آب و تاب برام تعریف کرد . مامانی امروز رفتم کلاس پیش آمادگی ... کلاسشون پایین . مژگان جون و عاطفه جون خانم مربی هستند . میدونی مامانی دیگه بزرگ شدم ...  وقتی رفتم اونجا عاطفه جون گفت به به چه پسر آقایی به کلاس ما خوش اومدی ... ازش پرسیدم دوستهات هم اومدند ؟ گفت : نه مامانی فقط من بزرگ شدم ، ارسام و یلدا و پارس...
7 شهريور 1392

مهمونی امیرمحمد و ایلیا

    شنبه 2 شهریور وقتی از اداره به خونه رسیدم و در آپارتمانو باز کردم امیرمحمد جونم در حالیکه طبق معمول همیشه دهنش میجنبید گفت مامانی سلام تولدت مبارک ....  آخ غش کردم .... ادامه داد:  بابایی برات یه کیک خرگوش خیلی خوشمزه خرید .... بعد هم دستمو گرفت برد سمت یخچال تا کیک و نشونم بده ...   دیدم چند قسمت  کیک جای انگشت هست ... گفتم خیلی قشنگه دستتون درد نکنه ... امیرمحمد چرا  بعضی جاهاش  سوراخ شده؟   جواب داد مامانی من انگشت زدم و خوردم ببینم خوشمزه هست یا نه  ........         ممنون از بابایی و پسر نازنینم .... ...
5 شهريور 1392

تعطیلات تابستانه امیرمحمد

  مهد کودک امیرمحمد تابستان هر سال به مدت یک هفته تعطیل . از قضا تعطیلات امسال مصادف شد با تعطیلات عید فطر . از اول تابستان که عزیز و بابابزرگ به کتالان (ییلاق) رفتند ما به دیدنشون نرفته بودیم . تصمیم گرفتم یک سفر یک هفته ای به اونجا داشته باشیم . این شد که 5 روز مرخصی گرفتم تا یک هفته ، شدید در خدمت پسر گلم در کتالان باشم . قرار شد با بابایی پنجشنبه بعد ازظهر راهی بشیم ولی متأسفانه  بابابزرگ ( بابای بابایی ) صبح پنجشنبه تصادف کرد و راهی بیمارستان شد و بابایی هم مراقبش بود . چون بودن ما در کنارشون کمکی براشون نبود به اصرار بابایی با دایی جون بهمن راهی کتالان شدیم . برای اولین بار در طی این سالها حدود 6 روز من و امیرمحمد تنها بدون ب...
27 مرداد 1392

یک روز با امیرمحمد در اداره ...

   چند وقتی میشد که به امیرمحمد قول داده بودم ببرمش اداره . پنجشنبه 10 مرداد مصادف با 23 ماه مبارک رمضان چون ساعت کاری به نسبت روزهای دیگه کمتر بود (9:30  لغایت 12:230 )امیرمحمد و به اداره بردم . مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شد . براش املت درست کردم تا گرسنه نمونه ولی زیاد نخورد گفت مامانی فقط چایی بده بخورم که گلوم درد نگیره . با هم راهی اداره شدیم . با ماشین آقای حسینی رفتیم .  بعد هم خانم غفاری به ما ملحق شد . جواب سلام همکارهامو خیلی آروم و با اخم میداد. تو ورودی اداره چلچله های مهاجرو که با جوجه هاشون  لونه کردIه بودن نشونش دادم .  به اتاقم که رسیدیم فوری گفت مامانی اجازه میدی با کامپیوترت بازی کن...
11 مرداد 1392

تولدتون مبارک مهزیار جون و کیانوش جون

   امیدوارم مهرنوش جون مامان مهزیار عزیز و ماندانا جون مامان کیانوش عزیز این پست و بخونن  . کد تایید تو بلاگفا برام باز نمیشه نمیتونم برای تولد گل پسرهاتون تبریک تولد بذارم . ولی هر روز به وبلاگهاتون سر میزنم و همه مطالبتونو دنبال میکنم .... شکفتن نوگلهای  زیبایتان در دشتی از یاسهای مهربانی با نجوای سیمین آبشاران تهنیت باد با آرزوی روشن ترین فرداها برای وجود نازنیشان از طرف امیرمحمد و مامانی                                 ...
31 تير 1392

افطاری خونه مادرجون

 جمعه افطار خونه مادر جون دعوت بودیم .در حال آماده شدن متوجه شدم امیرمحمد داره یه شعر جدید میخونه . گوش کنید و حالشو ببرین: http://pesarbala1387.persiangig.com/audio/920430.mp3        وقتی رسیدیم خونه مادرجون ایلیا مثل همیشه غیبش زد . با امیرمحمد به دیدن تلویزیون مشغول شدیم تا اینکه ایلیا پدیدار شد .امیرمحمد  آهنگ نازنین مریم و برای عمه جون مریم خوند همه براش دست و هورا زدند . تا افطار زمان زیادی مونده بود . بچه ها را سرگرم کردم. کی بلده شعر بخونه ؟؟ امیرمحمد شعر تیر ماه مهدکودک و خوند .   میوه های رنگارنگ این میوه های رنگارنگ       ...
30 تير 1392

استخر

  این شبها امیرمحمد با بابایی برای شنا به استخر میرن . البته چون ماه رمضون ، استخر از ۹ شب به بعد باز میشه . بدو بدو بعد از خوردن افطاری به استخر میرن . اولین بار آقا ایلیا هم همراهشون رفت در حالیکه  بلیط استخرو مهمون عمه جون خدیجه بودند .  حسابی به هر دو تا بچه خوش گذشت .                طبق معمول همیشه و به گفته بابایی امیرمحمد آویزان و ایلیای گریزان داستانهای همیشگی شونو داشتند .  به عکس امیرمحمد نگاه کنید راحت میشه تعداد دنده هاشو شمرد . پسر مینیاتوری مادر که قربونش برم ...  هر چی میخوره چاق نمیشه ....    ...
25 تير 1392

حلول ماه رمضان مبارک

                           حلول ماه مبارک رمضان ماه عبادت و اطاعت، ماه تقویت روح و تثبیت ایمان ، ماه زدودن زنگار گناهان ازساحت دل و جان،ماه تعیین سرنوشت ،ماه رفتن به سوی بهشت،تبریک و تهنیت باد.                                                به جز حضور تو،  &nbs...
23 تير 1392

جمعه امیرمحمد با دایی جون مهندس

  جمعه ۱۴ تیر ، دایی جون فرهاد با امیرمحمد قرار داشت که ببردش بیرون . چون شب قبل تولد ایلیا بودیم امیرمحمد حسابی خسته بود. برخلاف بقیه روزهای تعطیل امیرمحمد حدود ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شد و سراغ دایی جون و گرفت . گفتم مامانی هنوز نیومده . ساعت ۱۱ فرهاد اومد و با امیرمحمد خوشحال ، رفتند بیرون . پسرکم سر از پا نمیشناخت . موقع رفتن هم بهش گوشزد کردم فقط میتونه بستنی بخوره و نه هیچ چیز دیگه ....                     حدود ساعت ۲ برگشتند . با چندین مدل کیم و بستنی . امیرمحمد با هیجان گفت مامانی برای شما هم بستنی خریدیم .... چون گفتم چیز دیگه نباید بخره چن...
17 تير 1392

تولد 8 سالگی آقا ایلیا

  تمام وجودمان را درقلبمان ، قلبمان رادرچشمانمان و چشمانمان رادر زبانمان  خلاصه مي كنیم تابگويیم روزتولد آقا ایلیامبارك . با آرزوی فرداهایی روشن تبریک صمیمانه مارا پذیرا باش                               از طرف امیرمحمدومامانش (متن پیامک تبریک مابه عمه جون خدیجه)     صبح پنجشنبه وقتی که برای رفتن به اداره حاضر میشدم . امیرمحمد اومد کنارم با صدای بغض آلود گفت : مامانی اداره نرو دوست ندارم برم مهد کودک ....  چند وقتی میشد که این داستان...
14 تير 1392