پارک شهید زارع ساری
جمعه اول اردیبهشت ، ساعت 8 و نیم صبح احساس کردم چیزی به دماغم میخوره . چشمامو که باز کردم دیدم امیرمحمد که با انگشتهاش کوچیکش داره آروم آروم به دماغم ضربه میزنه . فوری گفت : مامانی فکر کردی مار اومده داره نیشت میزنه ... من بودم نترس ... بعد با صدای بلند شروع کرد به خندیدن . قربونش بره مادر ... بعد از کلی بازی و ورجه وورجه کردن از رختخواب جدا شدیم . مامانی پابشیم صبحانه بخوریم ... بعد از شستن صورت امیرمحمد و مسواک زدنش دندونهاش ( البته خودش مسواک میزنه با هزار دوز و کلک باید راضیش کنیم مسواک بزنه ) ، رفتم تا صبحانه را حاضر کنم . امیرمحمد هم رفت سراغ بابایی ....
نویسنده :
مامان امیرمحمد
16:24



