امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

عشق مامان و بابا

شمارش معکوس برای تولد

           امیرمحمدم با عشق برایت مینویسم :                                          تولـدت مبـــارک              زیبا ترین ترانه زمینی آهنگ تپش قلب فرشته ای آسمانی است. فرشته ی که پروردگار با مهربانی به انسان می دهد.    آن ترانه زمینی ،تولد فرزند است      چند روز بیشتر به تولد...
2 بهمن 1391

آخرین شاهکار هنری امیرمحمد

  امیرمحمد از اتاقش صدام کرد و گفت مامانی بیا برات یک نقاشی خیلی قشنگ کشیدم . رفتم که ببینم . دیدم رو دیوار اتاقش در قسمت پایین تابلوهای عکسش ، نقاشی که چه عرض کنم کلی خط خطی کرده به محض اینکه دیدم،   گفت : مامانی بفرمایید تقدیم با عشق ....     سعی کردم خودمو کنترل کنم ولی آه از نهادم بلند شد ... امیرمحمد رو دیوار ....    بابایی رو هم  صدا کردم که از عشق بچه بی بهره نمونه ...  بابایی ولی با ناراحتی و با شدت گفت  امیرمحمد مگه دفتر و تخته وایت برد نداری چرا دیوار و خط خطی کردی ؟     امیرمحمد خان هم که اصلا انتظار دعوا نداره با بی خیالی تما...
25 دی 1391

کارنامه ترم 2 زبان انگلیسی

       امیرمحمد گلم  کلاس Tiny Talk 1B  زبان انگلیسشو   به خوبی  و با نمره ۱۰۰ تمام کرد .                         برای ترم جدیدش  هم ثبت نام کردیم .  ترم اول چهار نفر بودند . امیرمحمد ، معین ، امیرحسین و نگین . ترم دوم امیرعلی هم اضافه شده بود ولی کوچکترین و البته شیطون ترین دانش آموز کلاس همچنان  امیرمحمد بود .             &nbs...
16 دی 1391

اون روی امیرمحمد

  از اداره اومدم بیرون . تو خیابون منتظرم تا بابایی و امیرمحمد برسن .هوا به شدت بارونیه . با تاخیر میرسن . به محض اینکه تو ماشین میشینم   امیرمحمد دسته گل نرگسی که تو دستش به طرفم میگیره ومیگه مامانی تولدت مبارک. تقدیم با عشق ...  بابایی برات گل خرید   ... من انتخاب کردم . بو کن ببین چقدر بوی خوبی میده...  ( تولد مامانی شهریور ماه بود ) . پسرکم فکر میکنه گل و کیک همیشه به مناسبت تولد ...                                      روز...
15 دی 1391

عکسهای آتلیه

   از دوران نوزادی امیرمحمد تا حالا هر وقت میخواستیم امیرمحمد و ببریم آتلیه تا ازش عکس بگیریم همیشه یه مشکلی پیش میومد . امیرمحمد مریض میشد ، برای عکاس کار پیش میومد ، هوا خیلی سرد یا خیلی گرم میشد . بهر حال هیچ جوری قسمت نمیشد .  برای خود ما هم این مسئله داستانی شده بود که آخه چرا قسمت نمیشه .     با اینکه از قبل با آتلیه هماهنگ میکردیم باز هم نمیشد . تا آخرین دفعه که حدود یکماه پیش بود و چون میخواستیم پرده اتاق امیرمحمد عکس خودش باشه وقت آتلیه گرفتیم . زمان ساعت 6 عصر پنجشنبه 9 آذر بود . امیرمحمد با بابایی رفت آرایشگاه و حسابی تیپ زد. اصلا هم نمیذاشت به موهاش دست بزنیم . ولی متأسفانه عکاس نتونست خودشو ب...
5 دی 1391

شب یلدا و تولد امیتیس جون

  بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی وقتی همه چیز یخ می زند. **یلدا مبارک**   امیتیس جون عمه که الهی قربونش برم شب یلدا تولدش بود . سالهای قبل تولدش تهران بود که بدلیل مصادف بودن با 30 آذر و تراکم زیاد کار اداره نمیتونستیم بریم . امسال عزیز و آقاجون تو قائمشهر براش تولد گرفتند تا هم من (عمه کوچیک )حضور داشته باشم و هم خانواده زن دایی جون الهام . امتیس عزیزم ، فرشته قشنگم ، روزي كه به دنيا اومدي داشت بارون ميومد اما اون روز هوا اصلا ابري نبود، اين فرشته ها بودن كه داشتن گريه مي كردن چون يكي ازشون كم شده بود... تولدت مبار...
4 دی 1391

پرده اتاق امیرمحمد خان

بالاخره پس از سه هفته سفارش ، پرده اتاق امیرمحمد که طرح یکی از عکسهای آتلیه اش بود رسید .                امیرمحمد خیلی خوشحال شده و به گفته خودش  از پرده اتاقش خیلی خوشش میاد و خودش به همراه آقای ببر مراقب اتاقش هستند . اگر هم دزد بیاد ببر قوی بهش حمله میکنه و امیرمحمد با تفنگ بابایی دزد و میکشه ...    خدا به داد دزد بیچاره برسه ...                ...
3 دی 1391