امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

عشق مامان و بابا

حرفی از جنس عشق کودکانه ...

   با امیرمحمد در حال خوابیدن بودیم . معمولا قبل از خواب با هم حرف میزنیم . کلی نازش میکم . قربون و صدقه اش میرم .. چکار کنم لوس بازی مادرانه دیگه ...   یک دفعه به من گفت : مامانی دل من برای شما خیلی شور میزنه ؟   گفتم عزیزم قربونت برم چرا دلت برای من شور میزنه ؟      گفت آخه دل من شما رو خیلی دوست داره ... مامانی پس دل شما برای من چی میشه ؟ گفتم دل من برات میتپه پسر قشنگم .. دل من برات تاب تاب میزنه  عزیز دلم ...  چون دل من عاشقت ... کلی نازش کردم و براش توضیح دادم که کاربرد دلم شور میزنه چیه .     بعداز ظهر روز بعد بابایی در حال بی...
3 آبان 1391

مسافرت به بندرانزلی بدون بابایی ...

  سه شنبه ۱۶ مهر سرپرست تیم ورزش بانوان اداره کل به من خبر دادکه برای شرکت در المپیاد ورزشی بانوان شاغل در سازمان که در بندر انزلی برگزار میشود در رشته تنیس روی میز اعلام آمادگی کنم . قبلا هم با من تماس گرفتند ولی از آنجایی که بعد از تولد امیرمحمد هیچ تمرینی نداشتم قبول نکردم ولی به علت اینکه اعضای تیم تکمیل نبود دوباره از من خواستند که قبول کنم ، من هم بعد از مشورت با بابایی رضایت خودم را اعلام کردم که البته با امیرمحمد خان به این سفر  بروم.    اولین بار بود که با امیرمحمد بدون بابایی سفر میکردیم . مقدمات رفتن و آماده کردیم . مدت ماموریتم ۶ روز  از جمعه ۲۱  تا...
30 مهر 1391

کادوهای فرشته مهربون

  تو کلاس مهد کودک امیرمحمد جون یه فرشته مهربون هست که همه کارهای خوب و بدشون و  میبینه و برای بچه هایی که کارهای خوب انجام میدن کادوهایی که دوست دارن و  میاره .  چند وقت پیش به توصیه مربی مهدکودک امیرمحمد خان نجمه جون ،  برای تشویق امیرمحمد به انجام کارهای خوب  قرار شد یه کادو برای امیرمحمد ببریم مهد تا فرشته مهربون کلاسشون بخاطر آقا بودن امیرمحمد بهش بده .                    خودش گفت که دوست داره فرشته مهربون بهش  عروسک باب اسفنجی بده . ما هم عروسک و خریدیم و یواشکی به خانم مربیش دادیم ولی ظ...
18 مهر 1391

روز جهانی کودک مبارک باد ...

کاش کودک بودیم تا بزرگترین شیطنت زندگیمان نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودیم تا از ته دل می خندیدیم نه اینکه مجبور باشیم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشیم ، ای کاش کودک بودیم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردیم. وای مــــردم! روزِ ناز کودک است روز سرمســـــتی و ساز کودک است کودک است آییــــنه ی دل را صفا کودک است محصـــولی از عشق ووفا   اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد. امیرمحمد  عزیزمان کودک که بودیم هیچ کس روزمان را تبریک نگفت ،اما حالا ما روز کودک را به تو که سادگی و صداقت و صفای وجودت کودکانه است تبریک میگوییم. پسرک عزيزمان امروز روز ...
16 مهر 1391

تهـدیدو تنبیـه ...

  این روزها امیرمحمد خیلی لجباز و تنبل شده . اگر کاری برخلاف میلش انجام بدیم حرف بد میزنه ... مامانی دیوانه ... مامانی بی تربیت ... هر چی هم که اخم و تخم میکینیم فایده نداره که هیچ ، تازه به آقا بر میخوره ... بابایی من مامانیو دوست ندارم منو دعوا میکنه ...  تو مهد و کلاس زبان هم بچه ها رو کتک میزنه ... تو خونه هم همین ... یک دفعه بدون دلیل لگد میزنه ... میگه مثلا داریم بازی میکنیم ... دلیلش برای کتک زدن دوستهاشم اینه که میگه خوب دوسشون ندارم .. میزنمشون دیگه  ...    بهش گفتم امیرمحمد اگه حرف بد بزنی صدات مثل صدای خور خور میشه ...    حالا هر وقت که حرف بد میزنه وقتی...
14 مهر 1391

آخر هفته ...

 پنجشنبه آخر وقت مرخصی گرفتم و زودتر از معمول از اداره زدم بیرون . به بابایی زنگ زدم که با هم بریم مهد کودک دنبال امیرمحمد خان . کلی خوشحال میشه وقتی با هم میریم دنبالش . از شب قبل چند تا حیوون آماده کرد بود که ببره مهدکودک . گفت خانم مربی گفته دخترها عروسک و پسرها حیوون بیارن تا بازی کنیم ... خانم ابراهیمی مدیر داخلی جدید مهدشونو دیدم وقتی  با هم حرف زدیم گفت امیرمحمد کلی مدیر برای خودش امروز همه عروسکها و حیوونها رو از بچه ها گرفت و همه را مرتب کنار هم قرار داد و البته اجازه هم نمیداد کسی دست بزنه فقط حریف یکی از بچه ها نشده بود ...    نهار رفتیم خونه عزیز . غذاشون مرغ ترش و برنج با ته دی...
14 مهر 1391

این روزهای امیرمحمد...

 امیرمحمد به تولد پریاجون (دختر همسایمون ) دعوت شد . با بابایی رفتیم بیرون . امیرمحمد و بردیم پارک . بعدش هم رفتیم اسباب بازی فروشی تا کادو بخریم . امیرمحمد گفت من خودم  برای پریا کادو انتخاب کنم . و البته تأکید کرد که من خودم هیچی نمیخوام ...   موقع بیرون اومدن از اسباب بازی فروشی فقط یک موبایل و یک کلبه برای خودش انتخاب کرده بود و یک بازی فکری برای پریا ...                      امیرمحمد وقتی کادوتو به پریا دادی بهش چی میگی ؟  مامانی میگم:  مرغ و خروس و بزک    تولدت مبارک...
7 مهر 1391