امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

عشق مامان و بابا

مامانی باخیدی !!!

 دیشب بعد از افطار با امیرمحمد گل یا پوچ بازی کردم . خودم به قدری خسته بودم که نای تکون خوردن نداشتم . به امیرمحمد گفتم یه گل بیار ... گشت و گفت هیچی پیدا نکردم ... ظرف میوه کنارم بود یه گیلاس خوردم و از تنبلی هستشو گذاشتم کف دستم گفتم اینم گل ... با قیافه در هم  نگاهم کرد و گفت مامانی این دهنیه !!! کثیف !!!   کلی شرمنده شدم و از خودم خجالت کشیدم   از وقتیکه امیرمحمد کلاس زبان میره سعی میکنیم کلمات و جملاتی که یاد میگیره را در مواقع لزوم تو خونه بکار ببریم . با شرمندگی گفتم  I am sorry . بعد گفتم راستی با دستمال کاغذی گل درست کن ... یه تیکه دستمال کاغذی گرفت و گردش ک...
9 مرداد 1391

روستای فلورد

 پنجشنبه ۲۹ تیر ،به دعوت دوست بابایی (عمو برزو ) به ویلاشون تو روستای  فلورد از توابع شهرستان سوادکوه رفتیم . جاده خیلی سرسبز و قشنگ بود والبته پرپیچ وخم . امیرمحمد تو ماشین خوابش برده بود .                      روستای  فلورد دارای آب و هوای بسیار دلنشینیه ، بطوریکه شب و روزی که ما اونجا بودیم  دارای هوای خنک و البته به نظر من سرد بود .  شب  وقتی که روی بالکن نشسته بودیم ،  مه تمام ساختمونو فرا گرفته بود بطوریکه  قدرت دید را به کمتر از 2 متر کاهش می داد . تصور کنید که چه حا...
2 مرداد 1391

خوانندگی در حین ...

 امیرمحمد خان در توالت رفتن یک مقداری وسواس داره . به هردستشویی که میره  فوری دماغشو میگیره .چه توالت تمیز یاشه چه کثیف . حتی وقتی خودش در حال پی پی کردن یا جیش کردن باشه هم از این قاعده مستثنی نیست فوری چشماشو میبنده و دماغشو میگیره  . چند وقت پیش خانم مربیش هم  بهم گفت که تو مهد کودک هم همینطوره  و این موضوع براش خیلی جالب بود ...  گفت به محض اینکه میبریمش توالت ، دماغشو میگیره و میگه پیف پیف چقدر بو میده !!!!!               دیشب لباسشو در آورد که بره توالت . پشت سرش رفتم قبل از اینکه بره روی لگنش بشینه شنیدم که داره برای خودش شعر...
28 تير 1391

قلاب ماهیگیری

     شنبه وقتی از کلاس زبان برمیگشتیم ، امیرمحمد گفت مامانی برام یه چیزی میخری ؟ گفتم چه چیزی؟   گفت یه چیزی دیگه  بذار فکر کنم     اوم اوم ... مامانی اسباب بازی برام بخر . گفتم الآن که با خودم پول نیاوردم (واقعا پول زیادی با خودم نبرده بودم ، علتشم اینه که کلاس زبان سر کوچمون و فکر کردم به پول زیادی  نیازی ندارم ) از قضا اسباب بازی فروشی سورنا هم سر کوچمون . گفتم حالا بریم یه اسباب بازی انتخاب کن  یه روز دیگه برات میخرم ...     گفت مامانی انتخاب میکنم  همین الآن بریم از خونه پول بیاریم و بخریم ... گفتم نه...
21 تير 1391

خداحافظی با کلاس نوپا و ورود به کلاس نوباوه ...

    امیرمحمد جان از اول تیر ماه کلاسش تو مهد کودک عوض شد و از کلاس نوپا به نوباوه رفت ( البته به همراه ارسام ) . پسرم دیگه برای خودش مردی شده . هفته آخر خرداد وقتی ازش راجع به مهد میپرسیدم میگفت امروز با ارسام رفتم کلاس بالا . خوب پسرم  اونجا چه جوریه ؟ کلاس بچه های بزرگتر .. نجمه جون هم به ما گفت بچه ها خوش اومدین  ...   چند روزی بود که خیلی راجع به نجمه جون برام حرف میزد . با مربیش (فاطمه جون ) صحبت کردم . گفت دارن برای رفتن به کلاس نو باوه آمادشون  میکنن . نجمه جون و فرخ جون هم مربیهای جدیدشون هستند . به نظرم اومد که امیرمحمد از نجمه جون حساب میبره چون وقتی راجع ...
20 تير 1391

کلاس زبان انگلیسی

 حدود یک سالی میشه که میخوام امیرمحمد و بفرستم کلاس زبان انگلیسی ولی هیچ موسسه ای رو پیدا نکردم که از امیرمحمد ثبت نام بعمل بیاره ( بدلیل سن پایین ) . اکثر موسسات معتبر از ۴ سالگی ثبت نام میکنند ، تا اینکه بالاخره موفق شدم این کارو انجام بدم . تو موسسه شکوه امیرمحمد و ثبت نام کردم البته این موسسه هم از ۴ سال ثبت نام میکنه ولی مدیرموسسه بخاطر اصرار من و یک مادر دیگه و  همچنین علاقه امیرمحمد رضایت داد که آقای امیرمحمد خان با ۳ سال و ۵ ماه سن  و دوستش معین با ۳ سال و ۶ ماه سن تو کلاس زبان بشینن و البته شرطشون هم این بود که یک جلسه برن سر کلاس اگر مربیشون راضی بود و خودشونم تمایل داشتند ادامه بدن . تو کلاسشون ۴ نفرن &nbs...
17 تير 1391

تولد 8 سالگی آقا ایلیا

          چهارشنبه ۱۳ خرداد تولد آقا ایلیا دعوت شدیم . یه مدل شیرینی کماج درست میکنم که ایلیا خیلی دوست داره و چون با آرد برنج درست میشه خیلی برای بچه ها مقویه . وقتی مامانش برای دعوت کردن بهمون تلفن زد گفت که ایلیا میگه زن دایی برام کماج درست کنه .( سال قبل هم برای تولدش درست کرده بودم ) با کمال میل پذیرفتم . از شب قبل مواد شیرینی و درست کردم و تو یخچال گذاشتم . از اداره تا برسم خونه ساعت ۳ شد . تولد از ساعت ۴ شروع میشد . با عجله کماج درست کردم . بعد خودم حاضر شدم . بعد هم امیرمحمد و حاضر کردم . لباسی که شیراز براش خریده بودم و برای اولین بار تنش کردم . لباس خیلی قشنگ بود خیلی هم بهش میومد. کراو...
14 تير 1391