امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

عشق مامان و بابا

تولد مامانی ...

بابایی مثل خیلی از مردها ، تاریخ تولد و ازدواج و عقد و ... یادش نمیمونه .البته ناگفته نمونه خیلی از آقایون هم خیلی به این مهم اهمیت میدن .  تولد مامانی ۲ شهریور بود . عید فطر که خاله جون فهیمه به کتالان اومده بود، برای مامانی هم یک کیف خوشگل بعنوان کادوی تولد خرید . وقتی پیش بابایی کیف و به مامانی داد ، بابایی تعجب کرد و گفت تولد خانومم  که الآن نیست ، دوم شهریور ... فرناز و فرنوش گفتن عمو علی یادت نبود ... بابایی گفت فکر کردین !!! اتفاقا اون کیکی که خریدیم و آوردیم مال تولد خانومم بود نه تولد فرهاد ...  خاله جون هم بهش جواب داد از رنگ و روی پریدت معلوم که واقعا تولد خانومت یادت بود یا نه&nbs...
4 شهريور 1391

تعطیلات عید فطر و تولد دایی جون مهندس

  صبح روز عید فطر ، اول به دیدن بابابزرگ و مادرجون رفتیم . چون تولد دایی جون مهندس بود از شیرینی تواضع یک کیک خیلی خوشگل به همراه شمع و فشفشه به انتخاب امیرمحمدخان خریدیم و بعد راهی کتالان شدیم .                             ترافیک زیادی تو جاده بود . بالاخره ساعت ۲ بعدازظهر به ییلاق رسیدیم . خانواده آقاجون جمعشون جمع و گلشون که ما بودیم کم بود . شیطنت و بازی بچه ها شروع شد .                   قرار شد کیک تولد و شب ...
31 مرداد 1391

شب قدر (21 رمضان) در کتالان

  شب ۲۱ رمضان ، خاله جون فهیمه و عمو همت در مسجد کتالان افطاری میدادند . ما هم دعوت شدیم . عمو همت از بابایی خواست که بامیه و زولبیا بخره . پنجشنبه ظهر، بابایی و امیرمحمد با ۲۰ کیلو بامیه و زولبیا اومدن اداره دنبالم تا راهی کتالان شویم . سال قبل که آقاجون تو کتالان البته تو خونشون افطاری میداد هم بامیه و زولبیا را ما خریده بودیم که از قائمشهر ببریم ولی تو راه جاده بسته شده بود تا ما به مراسم افطار برسیم مهمونها رفته بودند . وقتی از رسیدن به موقع ما ناامید شدند نزدیک افطار رفتند فیروزکوه و بامیه و زولبیا خریدند . پارسال حدود ۵ کیلو بود . ولی امسال ۲۰ کیلو . نزدیک کتالان که شدیم ساعت حدود ۲ بود . گفتم اهل خانه را اذیت کنیم ...
23 مرداد 1391

تولد خاله جون فهیمه در کتالان

  این روزها به واسطه گرمای زیاد هوا ، آخر هفته به کتالان میرویم . خودم به شخصه در روزهای گرم ، رفتن به کوه را به رفتن به دریا ترجیح میدهم . بابایی و امیرمحمد آخر وقت پنجشنبه میان اداره دنبالم و سه تایی به کتالان به منزل عزیز و آقاجون میرویم .    ۱۲ مرداد تولد خاله جون فهیمه بود . چون ماه رمضان بود جشن نبود فقط کیک بریدن و کیک خوردن . بعد از افطار با حضور تمام اعضای خانواده آقاجون و البته با حضور افتخاریه امیرمحمد و امیتیس جون و با روشن کردن فشفشه و زدن برف شادی  و شیطنت بچه ها تولد برگزار شد . شمع تولد توسط خاله جون فهیمه و امیتیس و امیرمحمد خاموش شد . کیک هم توسط دوتاشون بین همه پخش شد . البته تزئین کی...
18 مرداد 1391

سرود ای ایران

 چیز دیگه ای که امیرمحمد در این ماه از مهد کودک یاد گرفته ، آهنگ ای ایران ... سرود ملی کشور عزیزمون ایران . کل این سرود و تو این پست میذارم ،  امیرمحمد فقط پاراگراف اولشو بلده بخونه . البته وقتی  به قسمت  ای ... میرسه تا جایی که نفس داره ، ای رو با صدای بلند فریاد میزنه    ای ............... دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم ...  هرجایی هم که سرود یادش میره بجاش آهنگ میزنه ...                 ای ایران ای مرز پر گهر ای خاكت سرچشمه هنر دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی و جاودان ای … دشمن ارتو سنگ خاره ای من آ...
16 مرداد 1391

دعای فرج

   از بهترین آموخته های امیرمحمد جان از مهدکودک ، در مرداد ماه ، دعای فرج بود که خوندنش توسط امیرمحمد ، من و بابایی رو حسابی خوشحال  کرد . یه روز دیدم تو خونه داره با زبون خودش ، برای خودش زمزمه میکنه  :                                حتی تسکنه عرضک طوعا و ... ( طوعا رو میگفت : طوها)                           ...
15 مرداد 1391

شنا در مهدکودک

  امروز نزدیکهای ظهر از مهد کودک به بابایی زنگ زدند و گفتند چون روز شنای بچه هاست برای امیرمحمد مایو و حوله ببره . ( روز قبل نجمه جون به امیرمحمد گفت که مایو و حوله ببره ولی پسرک شیطون ما یادش رفت که به مامانی بگه ). تا بابایی مایو و حوله امیرمحمد و ببره ، نوبت شنای امیرمحمد شد و نازنین بچه ما با شورت معمولی رفت توی استخر بادی و بابایی هم چند تا عکس ازش گرفت .                      با دوستهاش ارسام و ساشا و ایلیا و ماهان رفت تو استخر و حسابی آب بازی کرد .                &...
10 مرداد 1391