عشق مامان و بابا
امیرمحمد هدیه خداوند به زندگی مامانی و بابایی
قالب وبلاگ

               

                       ای خدای بزرگ پناه فرزندم باش و دوستش بدار.                    نفس مامانی و بابایی

                                                                                      

[ چهارشنبه 16 / 5 / 1392 ] [ 8:46 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : ] [ ]

"به نام او که آب را آفرید و این آفریده ی خود را موجب حیات موجودات دانست"

   بر اساس ارزنده ترین خلقت هستی هر سال مراسمی به نام جشن آب در مدرسه برگزار می شود. و امسال هم به رسم هر ساله این جشن در روز سه شنبه 5 آبان  در بوستان تلار قائمشهر بر پا شد و امیرمحمد هم با دوستهای کلاس اولیش البته به همراه خانم معلم و بقیه تیم مدرسه در این جشن حاضر بود .

اردوی درسی و تفریحی بود . چون هم درس خوندند و هم بازی کردند . درکنارش بساط غذا هم پهن شد و همه غذای روزشون و که ماکارونی بود با اشتها خوردند . محبت

صدای  آ  با صدای بلند  توسط بچه ها  ادا شد .

با تشکر از خانم قادی پاشا که تصاویر این روز خاطره انگیز را در سایت مدرسه قرار دادند . تشویق

[ چهارشنبه 6 / 8 / 1394 ] [ 22:50 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : یادگاری برای فرزندم] [ ]

   تو اداره بودم که موبایلم زنگ زد . به گوشی نگاه کردم و اسم خانم معلم امیرمحمد و دیدم . نگران شدم . یعنی باهام چکار داشت ؟ بعد از احوالپرسی  بهم گفت که شنیده  امیرمحمد فلوت میزنه . برنامه صف روز کودک  با کلاس خانم قادی پاشا بود و ایشون از من خواستند که امیرمحمد و برای زدن فلوت در روز کودک آماده و همراهی  کنم .آرام

برنامه روز چهارشنبه بود و ما دو روز وقت داشتیم . امیرمحمد هم دو تا آهنگ انتخاب کرد و حسابی تمرین کرد . فکر میکردم ممکن استرس داشته باشه ولی خیلی مسلط بود. روز چهارشنبه با سرویس امیرمحمد به مدرسه رفتم . با دوستهاش از نزدیک آشنا شدم . محبت

در گوشه حیاط مدرسه  یه قفس دارند که هر هفته یه حیوون خاص و نگهداری میکنن . از امیرمحمد در کنار قفس بوقلمونها هم یه عکسی گرفتم . چشمک

    زنگ مدرسه که زده شد بچه ها به صف شدند . برنامه صف شروع شد . اول قرآن خوانده شد.  بعد هم برنامه ورزش و توصیه های بهداشتی ... آخرین نفر هم امیر محمد بود که برنامه فلوتش و اجرا کرد . اونم خیلی مسلط و بدون هیچ ایرادی ... کلی حال کردم ... متأسفانه موقع شروع برنامه امیرمحمد از اداره به موبایلم زنگ زدند و بدون اینکه خودم متوجه باشم ضبط اجرای امیرمحمد قطع شد . گریه بعد از اجرای برنامه هم با صدای بلند گفت : روز کودک مبارک . بچه ها هم کلی تشویقش کردند .تشویق از خانم معلمش خواستم که فلوتش و ازش بگیره چون میدونستم الان تو کلاس برای خودش معرکه میگیره ... امیرمحمد هم از این کار من حسابی عصبانی شد و البته بغض کرد . بوس

بعد از ظهر همان روز جشن روز کودک ، در پارک شهر برگزار میشد . با امیرمحمد به همراه توپ و راکتهای بدمینتون راهی پارک شدیم . چشمک

امیرمحمد و دوستهاش اصلا تو شلوغی مراسم نبودند و البته با همراهی من بازی میکردند . خندونک

به امیرمحمد و دوستهای مدرسه اش خیلی خوش گذشت . بوس

  بعد از پارک با امیرمحمد به کبابی رفتیم و پسر ما جگر خورد . مراسم روز کودک و با خوردن بستنی نعمت با پایان بردیم  . متنظر

   روز بعد آقای عابدی به مناسبت روز کودک تدارک استخر برای بچه ها دیده بود . امیرمحمد صبح به مدرسه رفت و از اونجا با دوستهاش عازم استخر شد . متفکر

عکسهای استخر و از تو سایت مدرسه گرفتم . خندونک

کادویی مامانی و بابایی به امیرمحمد هم یه سوئیشرت و یه شلوار مخمل بودکه جفتشو خودش انتخاب کرد.تشویق این هم کیک مامان پز به مناسبت روز کودک . چشمک

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود،

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ،

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

روز کودک مبارک

[ چهارشنبه 15 / 7 / 1394 ] [ 22:36 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : یادگاری برای فرزندم] [ ]

   ده مهر اجرای شانزدهمین کنسرت هنرجویان موسسه هفت افرنگ در سالن شهرآشوب قائمشهر بود . امیرمحمد هم به همراه دوستهاش قراربود سه تا آهنگ اجرا کنند . آهنگ چک چک باران ، ساعت و قایقران رود ولگا  . امیرمحمدیکی از نوازندگان فلوت و تو گروه فلوت کم سن ترین بچه بود . یک ماهی بود که به شدت تمرین میکردند . آخرین تمرینشون هم ساعت 10 صبح روز اجرای کنسرت بود .گیج

بعد از تمرین موفق آخرشون ، با خانم مربی مهربونش یه عکس یادگاری گرفتیم . محبت

ساعت دو و نیم خودمون و به سالن رسوندیم . امیرمحمد اول از همه صدرا رو دید . چشمک

بعد هم بقیه اعضای گروه رسیدند . برنامه با سخنان  آقای فغانی مدیریت آموزشگاه هفت افرنگ آغاز شد و هنرجوهای مقاطع مختلف برنامه هاشون و اجرا کردند . تشویق

     امیرمحمد هم به همراه دوستهاش واقعا عالی برنامه شو اجرا کرد و مورد تشویق حضار قرار گرفت .  تشویق   درانتهای برنامه هم به تمام کودکان اجرای کننده موسیقی از طرف خانواده هاشون  کادو داده شد . خنده البته برای یکجور بودن کادوها زحمت خرید کادو با موسسه بود خندونک

 بهترین نوای موسیقی در زندگیم صدای تپشهای قلب کوچک توست نازنینم ...

[ شنبه 11 / 7 / 1394 ] [ 21:37 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : یادگاری برای فرزندم] [ ]

عید قربان امسال منزل بابابزرگ بودیم . دور روز قبل از عید ، بابایی به همراه بابابزرگ گوسفند خریدند . آرام

صبح عید اول به دبدن بابابزرگ و عزیز رفتیم . امیرمحمد هم از خاله جون فهیمه و زن دایی الهام و عزیز کادوی کلاس اولیشو گرفت . خاله جون براش یه ساعت زنگی بزرگ و خوشگل خرید . زن دایی الهام و عزیزهم پول نقد دادند . چشمک

بعد به خونه بابابزرگ و مادرجون رفتیم ولی تا رسیدن ما گوسفند و کشته بودند . امیرمحمد و آقا ایلیا هم کلی کباب خوشمزه خوردند . خسته

بعد نهار دوباره به خونه عزیز رفتیم . چون شب عروسی دختر عموی مامانی تو فیروزکوه دعوت داشتیم سریع حاضر شده و همگی با خانواده خاله جون فهیمه راهی فیروزکوه شدیم . خندونک

امیرمحمد هم تا رسیدنمون به سالن عروسی دستش مثل عکس زیر یکسره تو جیبش بود . قه قهه

    بعد عروسی هم رفتیم خونه عمو همت و شب و اونجا موندیم . روز بعد هم بعد خوردن ته چین خوشمزه ای که خاله جون فهیمه برای نهار درست کرده بود راهی قائمشهر شدیم . بوس

پسرم زندگیت به زیبایی گلستان ابراهیم و پاکی چشمه زمزم

عید قربانت مبارک عزیزم ...

[ سه شنبه 7 / 7 / 1394 ] [ 21:35 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : مناسبتهای مذهبی ] [ ]

  

رفتن به کلاس اول یکی از رویداد های جالب و خاطره انگیز دوران کودکی است و این رویداد برای امیرمحمد ما  در مهر ماه سال 94 به وقوع پیوست.

    سه شنبه 31 شهریور کلاس اولیها به مدرسه میرفتند . دوشنبه عصر با بابایی و امیرمحمد یه گلدون گل برای مدرسه خریدیم . ساعت 9 شب امیرمحمد و خوابوندمش .  بعد هم لباسش و حاضر کردم . محبت

    ساعت 6 و نیم صبح امیرمحمد و بیدارکردم . امیرمحمد زودی بیدار شد و در حالیکه خیلی سرحال بود پیشنهاد داد که  نون  گرم بخره . ( امیرمحمد تقریبا از اواسط تابستون برامون نون میگیره البته نانوایی بهمون نزدیک  . از پشت پنجره امبرمحمد و با چشمهام تعقیب میکنم تا نون  بگیره و بیاد .چشمک)

با نون گرمی که امیرمحمد جون خریده بود صبحانه مفصلی خوردیم و بعدش امیرمحمد حاضر شد .بوس

من و بابایی براش دعای خیر کردیم و امیرمحمد در پناه قرآن راهی مدرسه شد . بوس

به امیرمحمد گفتم چه حسی داری ؟ در کمال خونسردی جواب داد هیچی . گیج

به محض رسیدن به مدرسه عرشیا دوست آمادگیشو دید و جفتشون از دیدن هم خیلی خوشحال شدند .آرام

بعد هم امیرمحمد یکی دیگه از دوستهای مادگیش آریو برزن و دید البته اصلا از دیدنش خیلی خوشحال نشد . غمگینبچه ها مشغول بازی شدند تا اینکه زنگ مدرسه به صدا در اومد . البته زنگ و مامان بزرگ یکی از بچه ها زد . بچه ها به صف شدند . تشویق

    مراسم صبحگاهی با حضور آقای رضاپور شروع شد . به بچه ها خوش آمد گفت . پرسید کی بلد قرآن بخونه؟  امیرمحمد و چند تا از بچه ها دستشون و بلند کردند و امیرمحمد و دو نفر دیگه انتخاب شدند تا قرآن بخونند نفر اول خوند . امیرمحمد نفر دوم بود ولی وقتی آقای رضاپور میکروفون و بهش داد ساکت شد و هیچی نگفت ... عزیز مادر  یادش رفته بود ... متنظر در هر حال همه بچه ها براشون صلوات فرستادند. بعد هم سرود ملی کشور اجرا شد . در ادامه آقای عابدی مدیریت مدرسه ضمن خوش آمد گویی به بچه ها باهاشون صحبت کرد . کلاس اولیهای مدرسه پیشرو 72 نفر بودند که باید سه تا کلاس 24 نفره میشدند و قرعه کشی انجام شد و امیرمحمد شاگرد کلاس خانم قادی پاشا شد . من هم خوشحال و البته امیرمحمد خوشحالتر به این خاطر که عرشیا هم باهاش تو کلاس خانم قادی پاشاست و آریو تو کلاسش نیست .خندونک

بعد هم مراسم آتشبازی .تشویق و بچه ها از زیر قرآن رد شدند و راهی کلاسشون شدند .تشویق

تو کلاس روی همه میزها کتابهای بچه ها رو گذاشته بودند .تشویق

بچه ها فقط باید با معلمشون آشنا میشدند و کتابها را میگرفتند تا براشون جلد کنیم . و روز بعد با کیف و بقیه وسایلشون به مدرسه تحویل میدادیم . مدرسه پیشرو مدرسه بدون کیف و تکلیف . بچه ها روزانه فقط تغذیه میبرند .بقیه وسایلشون تو مدرسه میمونه پنجشنبه ها هم تعطیل نیستند . پنجشنبه  کیفشون به همراه کتاب و دفتر به خونه فرستاده میشه تا والدین از روند پیشرفنت بچه هاشون آگاه بشن . تشویق

بعد از یک ریع امیرمحمد و دوستهاش از کلاسشون اومدند بیرون . گفت مامانی خانم معلم همه بچه ها رو بوسید . خدا را شکر از خانم معلمش خوشش اومده بود . خنده

عصر بابایی کتابهای امیرمحمد و جلد کرد . تشویق

من هم بقیه وسایلشو حاضر کردم و توی کیفش گذاشتم . چشمک

صبح روز چهارشنبه اول مهر مثل روز قبل سه تایی راهی مدرسه شدیم . تعداد بچه ها بیشتر از روز قبل بود . گیج

وقتی امیرمحمد راهی کلاسش شد من و بابایی هم مدرسه را ترک کردیم . در حالیکه فکر میکردیم تو این همه بچه پسرمون چه میکنه متفکر

امیرمحمدم ،

پیمودن مسیری هزار فرسنگی با برداشتن اولین گام آغاز می شود.

 برایت از خدا در اولین گام تحصیلیت موفقیت آرزو میکنم .  

[ 5 / 7 / 1394 ] [ 22:29 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : یادگاری برای فرزندم] [ ]

جمعه 20شهریور روزی که امیرمحمد با بابایی و عمو همت و عمو اشکان مردونه رفتند دریای بابلسر و خیلی بهشون خوش گذشت . محبت

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد:
او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد.
او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد.
او می گوید صبر کن و بهترین را به تو می دهد ...

[ شنبه 21 / 6 / 1394 ] [ 21:42 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : بازیهای کودکانه ] [ ]

   بابابزرگ پنجم شهریور جراحی قلب باز کرد . همه خانواده درگیر بیمارستان و دکتر شده بودیم . دست به دعا بودیم تا اتفاق بدی نیفته . امیرمحمد جون هم برای سلامتی بابابزگ چند بارآیت الکرسی خوند . در هر حال روزهای سختی بود چرا که بابابزرگ بعد از جراحی فشارشون بالا رفت و رگشون پاره شد و دکترها مجبور شدند مجدد قفسه سینه شون و بشکافند . با امید به خدا و دعای همه اطرافیان و نزدیکان بابابزرگ از ccu به icu منتقل شدند و بعد هم به بخش . تو این روزها چند باری هم امیرمحمد با ما به دبدن بابابزرگ اومد . هیس

البته در کل ملاقات ممنوع بودند . ولی دوست داشتند امیرمحمد و ببینند و ما هم با اجازه پرستارهای بیمارستان امیرمحمد و به دیدنشون بردیم . اجازه

خاله جون فهیمه و عمو همت و فرناز جون و فرنوش جون هم هر هفته برای دیدن بابابزرگ از تهران می اومدند و خوش خوشان امیرمحمد بود که با دخترخاله هاش وقت بگذرونه .خندونک

جمعه 13 شهریور اردوی خانوادگی و جشن شروع سال تحصیلی جدید دانش آموزان دبستان  "پیشرو " برگزار شد . مکان جشن جاده نظامی  تالار پذیرایی "باغ بهشت " و ساعت شروع جشن 9 صبح بود . بعد از اجرای برنامه همگی به " پارک جنگلی تلار " می رفتند . ساعت 9 با بابایی و امیرمحمد راهی باغ بهشت شدیم . در بدو ورود با استقبال خوب اولیای مدرسه روبرو شدیم .بغل

عمو شادی هم تو جشن بود و کلی برنامه جالب برای بچه ها اجرا کرد . تشویق

کار خوبی که آقای عابدی مدیریت مدرسه پیشرو انجام داده بودند این بود که خوراکیهایی که برای پذیرایی آماده کرده بودند بجای نایلون یا ظرف یکبار مصرف تو پاکت های کاغذی قرار داده بودند تا  همه ما رو یاد گذشته بندازند و به بچه هامون یادآوری کنند که نایلون قابل بازیافت نیست  . متفکر

کار خوب دیگرآقای عابدی این بود که دستکشهای یکبار مصرف آماده کرده بودند تا بچه ها و والدبن جمع آوری زباله از  پارک جنگلی را انجام دهند . که البته این کار قسمت ما نشد . خنده

از اونجایی که بابابزرگ تو بیمارستان بستری بود و فرنوش جون هم خونه ما بود و بقیه هم خونه بابابزرگ بودند ، بعد از جشن به پارک جنگلی تلار نرفتیم . خونه عزیز رفتیم و بعد از نهار همگی راهی بیمارستان شدیم .زیبا

وقتی میخندی انعکاس لبخندت می افتد در آسمان

ستاره ها را عروس میکنی

صدایت نیز همان صدای پاک بهار است که به گوش می رسد

سفر به حوالی تو چه حس خوبیست... ای خنده ی عشـــــق...

[ 15 / 6 / 1394 ] [ 21:06 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : یادگاری برای فرزندم] [ ]

    یه روز بعدازظهر با امیرمحمد رفتیم خرید تا برای مدرسه کیف و کفش بخریم . امیرمحمد گفت مامانی کیف نمیخوام کیف آمادگیم و میبرم .  اون کیف چرخدار بن تن هم که دارم .  من هم در کمال ناباوری موافقت کردم و گفتم فقط باید کیفتو بندازم تو لباسشویی تا حسابی  تمیز تمیز بشه .  تعجب بهم گفت مامانی یادت رفت  اون موقعی که کیف و خریدیم آقای فروشنده گفت کیف و تو لباسشویی نندازین چون ممکن عکس روی کیف پوست بشه نه  و من موندم واقعا هاج و واج  !!! !!! !!! متفکر  یعنی میشه یعنی داریم ؟؟؟   در هر حال از خرید کیف منصرف شدیم . امیدوارم همیشه اینطوری باشه و به وسایلی که داره قانع باشه .  

رفتیم پاساژ هادی و امیرمحمد از کفش فروشی آقای کاظمی برای خودش کفش انتخاب کرد . خیلی از کفش خوشش اومد و در حالیکه کفش و پوشیده بود گفت مامانی با همین بریم خونه . چشمک گفتم آخه مال مدرسه است الان میخواهی بپوشی ؟تعجب گفت خوب حالا بعدا یک کفش دیگه برای مدرسه هم میخریم .گیج   والا نه به اون کیف نخریدن و نه به این دو تا کفش خریدن ... خنده  وقتی رسیدیم خونه گفت : مامانی لطفا کفشمو تمیزکن تا از تمیزی برق بزنه دیگه نمیپوشم تا مدرسه شروع بشه شاکی

   مدیریت مدرسه پیشرو آقای عابدی برامون پیامک فرستادند که برای خرید لوازم التحریر به بوستان کودک بریم . با بابایی و امیرمحمد راهی بوستان کودک شدیم . به محض ورود امیرمحمد به سمت قفسه دایناسورها رفت .

  بوستان کودک یه بسته برای  بچه های کلاس اول آماده کرده بود و البته بعضی چیزها به انتخاب خودمون بود . مداد و پاک کن و مدادتراش و لیوان و ظرف غذا و ... 

     امیرمحمد به من گفت مامانی خودت انتخاب کن من میخوام دایناسورها رو ببینم .متنظر هر کاریش کردم راضی نشد تا اینکه بابایی گفت الان مامانی همه رو برات دخترونه انتخاب میکنه با این حرف بابایی از دایناسورها جدا شد و وسایلش و انتخاب کرد . خنده

 ظرف غذا و لیوانشو قرمز انتخاب کرد . بقیه وسایلش هم سبز و نارنجی شد .

گذشته هايت را ببخش ،

زيرا آنان همچون كفش هاي كودكي ات نه تنها برايت كوچكند،

بلكه تو را از گام برداشتن هاي بلند باز ميدارند ...  چشمک 

[ سه شنبه 10 / 6 / 1394 ] [ 19:59 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : یادگاری برای فرزندم] [ ]

  

امیرمحمد از زمستان سال گذشته به کلاس روباتیک میره و البته این کلاس و دوست داره . تو این کلاس تا آخر ترم اول  فعالیتشون این بود  که روبات فرمانبردار درست کنند. تو اردیبهشت کلاسش تموم شد و امتحان داد و گواهینامه ترم 1 هم براش صادر شد .

                

    دوستهاش هم تو این کلاس سینا و پرهام هستند و خانم مربیشون هم خانم علیپور که سعی میکنه چیزهای جدید بهشون یاد بده . چشمک

از اول تیر ماه هم ترم 2 شروع شده و هفته ای دو روز پسرکمون به کلاس روباتیک میره . بوس

روباتی که این ترم باید درست کنند روبات حمل مصدوم .                    

    کلاس دیگه ای که تابستون میره کلاس موسیقی . دوره بلز و گذرونده و الان مشغول فلوت.  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

بلز و به گفته خانم مربیش خانم غفاری حدود یک ماه و نیم زودتر از بچه های همسن خودش تموم کرد . هفته ای یک جلسه نیم ساعته کلاس انفرادی داره . محبت

     از اول مرداد هم چون دارند برای کنسرت حاضر میشن هفته ای یک ساعت تمرین گروهی داره . برخلاف دقت بینایی ، دقت شنوایی خیلی قوی داره . تو خونه با هم تمرین میکنیم . البته تو تمرین خیلی اذیت میکنه نه که دوست نداشته باشه حوصله تمرین کردن نداره ولی با ترفندهای خودم راضیش میکنم که برام فلوت بزنه مثلا بعد 5 دقیقه تمرین قایم باشک بازی میکنیم یا موش بدو گربه تو رو بگیره و بازیهای دیگه ... گیج یعنی با بازی باهاش تمرین میکنم . بعد تمرین دیگه برای خودم جونی باقی نمیمونه.  خسته

   یکی  از خاطرات کلاس فلوتش اینه که یه روزی به خانم مربیش میگه خودم یه آهنگ ساختم میخوام با پیانو براتون بزنم . عاطفه جون هم بهش اجازه میده . بعد از اینکه آهنگشو میزنه عاطفه جون خیلی خوشش میاد  و بهش میگه آهنگی که زدی خیلی حس خوبی بهم داد .  بوس  از اون روز تا حالا به پیانو  علاقمند شده . البته عشق گیتار برقی داره اونم به شدت .  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_     _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

  مثل تابستان سال گذشته صبح تا ظهر هم خانه شادی میره که برنامه روزانه متنوعی دارند . البته یه کلاس فوق برنامه هم تو خانه شادی به نام کلاس هوش و خلاقیت میره که بیشتر در مورد تمرکز بینایی بچه هاست و البته برای امیرمحمد خیلی لازم و ضروری بود . خندونک مربی این کلاسش  خانم دکتر حبیبی مدیریت مجموعه خانه شادیه . محبت

و این هم یک پسر از جنس امیرمحمد که از شکار دایناسور برگشته ...قه قهه خنده قه قهه

خبرت هست که

بی روی تو آرامم نیست...؟  متفکر 

[ پنجشنبه 5 / 6 / 1394 ] [ 22:55 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : بازیهای کودکانه ] [ ]

   دوشنبه 2 شهریور از ساعت 7 تا 9 شب تو پارک شهر مهدهای کودک تحت سازمان بهزیستی جشن بر پا کرده بودند و ما هم از طرف جهان کودک دعوت داشتیم . مطمئن بودم که جشن برای امیرمحمد بدون دوستهای آمادگیش هیچ لذتی نداره بنابراین به مامان دوستهای آمادگیش بارمان و پرهام و رهام و دوست خانه شادیش  آراد پیامک دادم و بهشون گفتم که در صورت امکان ساعت 7 دوشنبه با بچه ها به پارک بیان .محبت

دوشنبه روز تولد خودم بود . وقتی از اداره به خونه رسیدم ساعت حدود 4 بود . وقتی کلید درو انداختم یهویی صدای امیرمحمد اومد که مامانی یه لحظه صبر کن . کنجکاو شدم که موضوع چیه ؟ متفکر بعد چند لحظه امیرمحمد گفت مامانی الان بیا ... تا داخل شدم برف شادی رو سرم ریخت و داد زد مامانی تولدت مبارک ... تشویق  کلی سورپرایز شدم .  بعد هم چند تا فشفشه روشن کرد .  امیرمحمد و بابایی برام کیک و بادکنک های خیلی قشنگی خریدند .بوس

بعد از یه استراحت کوچولو به کمک امیر محمد شمع تولدم و فوت کردم . زبان

   حدود ساعت شش و نیم راهی پارک شدیم . امیرمحمد خیلی عجله داشت که دوستهاش و ببینه . پارک خیلی شلوغ بود . به محل جشن رفتیم ولی همونطور که پیش بینی کرده بودم امیرمحمد از جشن خیلی خوشش نیومد و بهم گفت مامانی به دوستهام زنگ بزن و پیداشون کن . دلغک  به محوطه بازی رفتیم اول آراد اومد بعد پرهام و بعد هم بارمان  . بچه ها از دیدن هم خیلی خوشحال و همگی مشغول بازی شدند . بوس

   من هم یه مامان فعال ، خودم و درگیرشون کردم و حسابی سربسرشون گذاشتم تا بیشتر بهشون خوش بگذره . در این بین بچه هایی دیگه ای هم بهمون ملحق شدند . پرهام دوست کلاس روباتیک امیرمحمد هم به بچه ها پیوست . گیج

    موش و گربه بازی و قایم باشک بازی کردیم . خندونک بهشون گفتم هر چقدر که میخوان جیغ و داد و هورا بکشن. خندونک  خودم هم همراهیشون میکردم .خنده امیرمحمد هم دراین بین بیکار نبود در کتار بازیش هی دوستهاشو نیشگون میگرفت در حدی که بارمان شاکی شد و بهم گفت خاله این چرا اینقدر نیشگون میگیره ؟ قه قهه 

حدود ساعت 8 روهام هم با مامانش اومد . یعنی واقعا عین دوساعت بچه ها بازی کردند . من که حسابی خسته شده بودم  خسته

   ساعت 9 با همه خداحافظی کردیم . قرار بود بابایی بیاد دنبالمون ولی کارش طول کشید و نتونست . به امیرمحمد قول کله پاچه احمد کله پزو داده بودم که روبروی پارک بود، ولی وقتی رفتیم اونجا کله پاچه تموم شده بود . شاکی  امیرمحمد گفت پس حالا کباب بخوربم . به کبابی رفتیم و به پیشنهاد امیرمحمد سفارش کباب کوبیده و جگر دادیم . فرشته بابایی هم خودشو به ما رسوند . بعد شام راهی خونه شدیم . به محض رسیدن امیرمحمد به پیشنهاد خودش به حمام رفت و بعد از یک روز خوب و سراسر بازی و شادی به خواب رفت . خواب آلود

وقتی درعین ناامیدی امید کسی میشوی
یعنی تو هنوز بنده منتخب خدایی ...
پس به خاص بودنت ببال
و بشکرانه الطاف پروردگارت ،
به دنیا لبخند بزن...

[ سه شنبه 3 / 6 / 1394 ] [ 22:10 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : بازیهای کودکانه , سالروز تولد] [ ]

     چند روزی بود که یکی از دندانهای پیش فک پایینی امیرمحمد لق شده بود . یه روز خیلی اتفاقی متوجه شدم که دو تا دندون دائمی پشت دندونهای پیش لق شده ، دراومده . غروب همون روز با امیرمحمد به دندانپزشکی رفتیم تا دکتر راهنماییمون کنه . خانم دندانپزشک نظرش این بود که نیاز به کشیدن دندونهای شیری نیست چون دندونهای  دائمی تازه جوونه زدند مشکلی ایجاد نمیکنه فقط به امیرمحمد گفت میوه های سفت مثل هویج و سیب گاز بزنه تا دندونش زودتر بیفته .  تشویق

     از مدتها پیش خاله جون فهیمه و دخترهاش به امیرمحمد گفته بودند که هر وقت اولین دندونش افتاد باید شب بذاره زیر بالشش تا صبح فرشته مهربون براش کادو بفرسته . فرشته حالا این کاملا تو ذهن امیرمحمد خان بود . وقتی از دندانپزشکی برمیگشتیم با امیرمحمد به فروشگاه اسباب بازی کلبه کودک رفتیم و به امیرمحمد گفتم هر اسباب بازی دوست داری انتخاب کن تا فرشته مهربون برات بیاره . امیرمحمد هم یه بسته از عروسکهای بن تن و انتخاب کرد .خندونک

    بعد از ظهر سه شنبه  20 مرداد امیرمحمد در حالیکه در حال بازی با دندونش بود دندون لق شده اش افتاد و امیرمحمد هم کلی ذوق کرد .

شب بهم گفت مامانی حتما دندونم و بذار زیر بالشم.جشن گفتم باشه ولی خوب کادو نخریده بودم یعنی فرشته مهربون وقت نکرده بود کادو بخره !  خجالت

روز بعد امیرمحمد شاکی بود از اینکه دندون و زیر بالشش نذاشتم ...و البته شب بعد هم بهمین منوال گذشت و امیرمحمد هم به شدت شاکی و گفت فکر نمیکنم فرشته مهربون دیگه برام کادویی بخره متفکر تا اینکه پنج شنبه وقتی از اداره برمیگشتم بدو بدو خودم و به فروشگاه آقای لطیفی رسوندم در حالیکه در حال پایین کشیدن کرکره فروشگاه بودند. خیلی سریع کادوی انتخابی امیرمحمد و خریدم و به خونه رفتم و کادو رو گذاشتم تو انبار . چشمک

شب وقتی امیرمحمد خوابید دندون و کادوشو بالای سرش گذاشتم . ( پنجشنبه شب ها امیرمحمد اجازه داره فیلم سینمایی شبکه پویا رو ببینه بخاطر همین جلوی تلویزیون براش رختخواب میذاریم چون موقع دیدن فیلم خوابش میبره خنده ) 

صبح روز جمعه با اینکه خیلی زودتر از امیرمحمد از خواب بیدار شده بودم ولی اصلا از رختخواب جدا نشدم و منتظر شدم تا امیرمحمد بیدارشه و واکنشش و ببینم . وقتی بیدار شد و عروسکها رو دید فوری به دیدن من اومد و با هیجان گفت مامانی بالاخره فرشته مهربون برام کادو آورد . خنده

من هم گفتم : واقعا ؟  تعجب  بدو بریم با هم ببینیم !!!  قه قهه  بعد هم مشغول بازی با عروسکهای جدیدش شد .  فکرکنم تو خرید کادو خیلی خوب عمل نکردم . باید یه مسواک و خمیردندون هم کنار کادوش میذاشتم . متفکر

همون روز با فرنوش جون هم تلفنی صحبت کرد . فرنوشی بهش گفت : شنیدم فرشته مهربون برات کادو آورده ؟ امیرمحمد هم گفت آره ولی فکر کنم مامانی برام خریده اما خودش میگه نه من نخریدم !!!  متفکر

در هر حال هنوزم به من مشکوک .... قه قهه خنده  قه قهه

برای توووووووو ........

برام هیچ حسی شبیه تو نیست ! کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه.. همین که کنارت نفس میکشم . . .

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه ... تو زیباترین آرزوی منی . . .

[ 25 / 5 / 1394 ] [ 22:09 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : حرفهای کودکانه , یادگاری برای فرزندم] [ ]

    

 یکی از دغدغه های امسالم ثبت نام کلاس اول امیرمحمد بود . با وجود دوستهای خوبی که داشتم و با کلی تحقیق و تفحص مدرسه پیشرو  انتخاب شد . یه روز با بابایی و امیرمحمد به مدرسه رفتیم تا فضای اونجا رو ببینیم . با استقبال خوب آقای عابدی مدیریت مدرسه روبرو شدیم . بعد از صحبتهای اولیه آقای عابدی از اهداف مدرسه و کارهایی که در طول سال تحصیلی برای دانش آموزان  انجام میشود برامون توضیح دادند . در ابن بین هم امیرمحمد مشغول بازی دومینو شده بود . چشمک  بعد از پایان صحبت به پیشنهاد آقای عابدی از کل فضای مدرسه بازدید کردیم . کارگران مشغول کار بودند و در حال رنگ آمیزی ساختمان . در داخل  حیاط  امیرمحمد به سمت توالت و آب خوری رفت و از اونجایی که آقا پسر وسواس تشریف داره جایی که توجهش و جلب کرد همون توالت بود که گفت مامانی ببین چقدر دستشویی اینجا تمیزه گیج   خنده  گیج

   روزی که باید امیرمحمد و به سنجش میبردیم بابایی امیرمحمد و به خونه مادرجون برد . ساعت سنجش 11 صبح بود . از اداره مرخصی گرفتم و با امیرمحمد رفتیم برای سنجش .  کارمون حدود دو ساعت طول کشید . امیرمحمد چند تا دوست جدید پیدا کرد . اواسط کارمون بابایی هم به ما ملحق شد . سنجش بخوبی انجام شد و همه چی خوب بود تنها مشکل BMI پایین بود که اونم بخاطر وزن پایین امیرمحمد . خوب چکار کنیم ؟ هر کاری می کنیم چاق نمیشه ... البته بماند که خودش هم اصلا دوست نداره چاق باشه !!! سوال

     یه روز دیگه به کلاس آمادگی والدین دعوت شدیم . زمان کلاس از ساعت 8 صبح تا 12 بود . باز هم من و بابایی زمانها رو تقسیم کردیم .گیج بابایی کلاس 2 ساعت اول و رفت . من هم کلاس دو ساعت دوم و رفتم . کلاس خیلی خوبی بود و در مورد نظام آموزشی جدید اطلاعات خیلی خوبی بهمون دادند . تشویق

  یه روز هم به مرکز بهداشت رفتیم و واکسن 7 سالگی امیرمحمد خان و زدیم . پسرم خیلی هم قوی بود و اصلا جیکش در نیومد ولی دو روز بازوش درد میکرد و به خانه شادی نرفت . گریه

   و یه روز دیگر هم امیرمحمد و به تولیدی پوشاک شنل برای اندازه گیری لباس کلاس اول بردیم و آقای نوروزی سایز لباسشو مشخص کرد و البته الان لباس امیرمحمد خان آماده و تو کمدش آویزون  و منتظر اول مهر . چشمک

فقط مونده خرید لوازم التحریر و کیف و کفش که البته هنوز قسمت نشده .... متفکر

اینجاست که عطر حضورت…همان هوای نفس های من است …

و با این نفس هاست که زنده مانده ام ...

تو مال منی و من از همه کس بی نیاز مانده ام !!!

[ پنجشنبه 22 / 5 / 1394 ] [ 22:23 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : یادگاری برای فرزندم] [ ]

     جمعه 16 مرداد به پیشنهاد عمه جون مهناز و امیرآقا راهی دریاچه الندان کیاسر شدیم . حدود ساعت 9 راه افتادیم . مادرجون و ایلیا هم با ما راهی شدند . امیرمحمد و ایلیا تو ماشین یهویی بینشون شکراب شد. متفکر نفهمیدیم علتش چی بود ظاهرا ایلیا به امیرمحمد گفت:   به جهنم   و امیرمحمد هم بهش برخورد ، چون هی میگفت ایلیا به من فحش داده . خندونک  خندونک

     تو جاده با عمه جون مهناز و امیرآقا که با الهام جون و عمو مجتبی و علی آقا بودند قرار گذاشتیم و همو دیدم و همگی راهی الندان شدیم .همونجا امیرمحمد و ایلیا با هم آشتی کردند . از قائمشهر حدود یک ساعت و نیم تو راه بودیم تا به مقصد برسیم . جاده کیاسر خیلی زیبا بود .دوطرف جاده پر از مزارع خیار و لوبیا و کدو بود . خیار محلی کیاسر خیلی هم خوشمزه و معروف . خوشمزه از یکی از مزارع خیار و لوبیا سبز خریدیم .  خوشمزه

 ولی دریاچه اصلا اونجوری نبود که فکرش و میکردیم . عکس زیر و از اینترنت گرفتم . و تو این عکس واقعا زیباست . ما که این شکلیشو ندیدیم . گریه

در واقع الان خیلی کم آب شده  و اطرافش پر از ماهی مرده است که باعث تجمع مگس و ...  شده . تعجب

به محض رسیدن بچه ها به سمت دریاچه رفتند . امیرمحمد خیلی با احتیاط رفتار کرد ولی ایلیا پاهاش و حتی شلوارش گلی شد و ناچار به تعویض لباس . چشمک البته بعدش امیرمحمد هم افتاد تو گل و ... خنده

    عمه جون مهناز و عمه جون بهناز فوری بساط صبحانه را آماده کردند و همگی مشغول خوردن شدیم . برای امیرمحمد تو ظرف غذاش سیب زمینی سرخ شده ریخته بودم که مورد استقبال بچه ها  قرار گرفت . محبت

بعد صبحانه امبرمحمد با امیرآقا مشغول بازی بدمینتون شد . بعد هم با ایلیا توپ بازی کردند . 

Image result for ‫شکلک ورزشی برای وبلاگ‬‎Image result for ‫شکلک ورزشی برای وبلاگ‬‎Image result for ‫شکلک ورزشی برای وبلاگ‬‎

هوا خنک و ییلاقی بود . نهار جوجه کباب خوردیم . بعد نهار باز بچه ها مشغول بازی شدند . تا ساعت 6 عصر اونجا بودیم و بعد از یک روز خوب راهی خونه شدیم .  آرام

عکس بالا رو هم ازاینترنت گرفتم . از عکس بالا تنها چیزی که الان باقیه  آلاچیق چوبیه که امیرمحمد رفت بالای پله هاش ایستاد و ازش عکس زیر و گرفتم . بوس

اگر پیاده هم شده است سفر کن چرا که در ماندن می پوسی .

[ 18 / 5 / 1394 ] [ 22:56 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : بازیهای کودکانه ] [ ]

   

  هوا به شدت گرم شده و این روزها هیچی بیشتر از  شنا و آ ب بازی به بچه ها  حال نمیده این شد که جمعه 2 مرداد راهی دریای بابلسر شدیم . مادر جون و بابابزرگ با ماشین ما اومدند و عمه جون خدیجه و ایلیا هم با هاناجون و عمه جون بهناز اومدند . امسال اولین بار بود که خودم به دریا میرفتم . اما بابایی و امیرمحمد تو خرداد ماه که من درگیر امتحان بودم چند بار دریا رفتند . 

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

محبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

   جمعه ما زودتر به بابلسر رسیدیم . به پارکینگ 5 رفتیم . دریا خیلی خیلی تمیز بود . متفکر  سالها بود که دریا رو اینقدر تمیز ندیده بودم . از طرفی خیلی هم خلوت بود . دو تا آلاچیق کرایه کردیم و منتظر بقیه شدیم .  امیرمحمد با لباس تنشو به آب زد . گیج

چون آفتاب شدید بود خودم هم راضی بودم که با لباس بازی کنه تا تنش نسوزه . خندونک 

بعد از دو ساعتی که اونجا بودیم ایلیا هم با بقیه به ما ملحق شدند .  بغل

    بعد از خوردن نهار دوباره بچه ها راهی دریا شدند . حسابی آب بازی و شن بازی کردند . تا ساعت 4 کنار ساحل بودیم .  آرام  چشمک

بعدش رفتیم پارک بابلسر تا بچه ها بازی کنند و بزرگترها هم استراحت .  گیج

   غروب بابایی و عمه جون بهناز برامون جوجه کباب درست کردند و بعد هم راهی خونه شدیم . خیلی بهمون خوش گذشت . تشویق

این هم امیرمحمد که در برگشت تو ماشین هاناجون بود و تو بغل عمه جون خدیجه خوابش برده بود . خنده  بوس

***********************************************************

لاک پشت های کوچکی که تازه به دنیا امده اند را دیده ای؟

بی اختیار به سمت دریا می روند…

این گـونه دوستت دارم بی اختیــــار...

[ دوشنبه 5 / 5 / 1394 ] [ 22:51 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : بازیهای کودکانه ] [ ]

   برای تعطیلات 3 روزه عید فطر قرار بود با خاله جون فهیمه و خونوادش به همدان بریم ولی بخاطر بیماری  عمو همت همگی باز به فیروزکوه و کتالان رفتیم تا همگی در کنار هم باشیم .    

بعد از ظهر جمعه  برای هواخوری همگی رفتیم نمرود .

امیرمحمد با فرناز جون و فرنوش جون مشغول بازی بدمینتون شد .  

چند تا عکس هم با فیگورهای قشنگ گرفت .

تو آب رودخونه هم رفتند ولی آب به شدت سرد بود و امیرمحمد حاضر نشد کفشهاشو دربیاره .

 

عمو اشکان هم کباب گوشت خوشمزه ای برامون درست کرد و حسابی خوردیم . یعنی عالی بود ...

بعد از نمرود من و امیرمحمد به خونه خاله جون رفتیم . روز بعد همگی دوباره به کتالان رفتیم . نهار خونه عزیز بودیم . شب بیست و هشتمین سالگرد ازدواج خاله جون فهیمه و عمو همت بود .  همگی اونجا دعوت داشتیم .  

با قلبی سرشار از شادی و شور خوشبوترین و لطیف ترین گلهای هستی را

همراه با خوش آهنگترین ترانه گیتی

به مناسبت سالروز ازدواجتان تقدیمتان می کنیم

دوستتون داریم ... خیلی زیاد ...

          شام جوجه کباب و میگو کبابی بود که امیرمحمد حسابی با میگو حال کرد و به من گفت که مامانی همیشه برام این مدلی میگو درست کن ...    

    باز هم شب ما اونجا موندیم و امیرمحمد دوباره پیش فرنوش جونش خوابید . روز بعد ساعت 8 صبح بعد از خوردن صبحانه همگی به کتالان رفتیم چرا که قرار بود به میورد بریم . خاله جون فهیمه و عمو همت سوار  ماشین ما شدند . ولی ماشین عمو همت به بالای کوه نمیومد بخاطر همین  عمو اشکان نیسان عموشو و امانت  گرفت تا بقیه سوار شن. امیرمحمد هم با فرناز جون و فرنوش جون سوار نیسان شد و چقدر هم بهش خوش گذشت .   

اونجا مهمون پسر عمه عمو همت بودیم . یه پسر کوچولو به اسم جاوید داشتند که با امیرمحمد دوست شد .

قبل از نهار به امامزاده قاسم رفتیم .  داداش و پسر عمه عمو همت برای سلامتیش دو تا گوسفند نذر کرده بودند و همگی به امامزاده رفتیم تا گوسفندها رو به نیت سلامتی عمو همت قربونی کنند .    

محمد طاها دوست امیرمحمد هم با بابا و مامانش به اونجا اومد و امیرمحمد هم خوشحال از دیدن دوستش 

بچه ها با باباهاشون باز رفتند کوهنوردی خندونک.

    نهار هم مهمون خونه پسر عمه عمو همت بودیم والبته نهار ته چین خوشمزه ای بود که با کره محلی حسابی عطر و بوی خوبی داشت و امیرمحمد ازم خواست برای جشن تولد امسالش این غذا رو برای مهمونهامون درست کنم . 

    بعد از نهار به سمت کتالان حرکت کردیم در حالیکه هوا منقلب شده بود و بارون گرفته بود . در زمان خیلی کمی بارون تبدیل به سیل شد . شانس آوردیم که زود به کتالان رسیدیم . غروب هم راهی قائمشهر شدیم . زیرآب بخاط بارون و سیل جاده ترافیک بود . حدود 4 ساعت تو راه بودیم . روز بعد متوجه شدیم که بارون و سیل سبب خرابی زیادی در منطقه سوادکوه شد .گریه

آنقدر قوی باش تا هر روز با زندگی روبه رو شوی…
زندگی یک مسابقه نیست،
بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را
باید لمس کرد، چشید و لذت برد…

[ سه شنبه 30 / 4 / 1394 ] [ 20:51 ] [ مامان امیرمحمد ] [موضوع : بازیهای کودکانه ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پسرکم امیرمحمد قشنگم ، پسرپوست پلنگم،در روز یکشنبه ششم بهمن سال ۱۳۸۷ ساعت ۶:۴۵ دقیقه صبح در بیمارستان نیمه شعبان ساری و توسط خانم دکتر مریم قلیزاده چشمان قشنگش را با یک دنیا راز به دنیا باز کرد, در حالیکه کوله باری از خوشی بهمراه داشت . وزن :2.970kg ، قد:48cm ،گروه خونی :+A
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 20
بازدید دیروز : 134
بازدید هفته گذشته : 595
کل بازدید : 198633
امکانات وب