بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
امیرمحمد عزیز ما
امیرمحمد عزیز ما
امیرمحمد هدیه خداوند به زندگی مامانی و بابایی
تاريخ : يکشنبه 21 / 12 / 1390 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : مرتبه

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز فونت زيبا ساز فونت زيبا ساز                                

                 نفس مامانی و بابایی



موضوع :
تاريخ : شنبه 30 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 1 مرتبه

 

                امیرمحمد در کشتی کاتاماران



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 25 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 1 مرتبه

پس از مدتها که قرار بود به تهران بریم و قسمت نمیشد ، بالاخره به بهانه شکستن پای دایی جون مهندس (فرهاد جان ) راهی تهران شدیم که به خاله جون فهیمه و خونوادش سر بزنیم .

                      

   پنجشنبه بیست و یکم  اردیبهشت مرخصی گرفتم . بعدازظهر چهارشنبه بابایی و امیرمحمد اومدن اداره دنبالم و به سمت تهران حرکت کردیم . صبح چهارشنبه متوجه شدم امیتیس جونم با بابا  و مامانش رفته بندرانزلی و تهران نیست که ببینیمش خیلی ناراحت شدم ولی خوب دیگه چاره ای نبود . حدود ساعت ۸ شب به خونه خاله جون فهیمه رسیدیم . امیرمحمد تو راه خیلی خسته شده بود . همش میگفت پس چرا نمیرسیم خونه فرناز و فرنوش ؟   اینقدر نق و نوق کرد تا خوابش برد . فرناز جون و فرنوش جون با کلی خرت و پرت (لپ لپ ، سک سک ، سی دی برنامه کودک )به شدت منتظر دیدن پسر خاله کوچولوشون  بودند . امیر محمد بعد از بیدار شدن کلی ذوق کرد و خوشحال شد و به کنجکاوی ( بعبارتی فضولی )در منزل خاله جونش پرداخت .

     

                 

                            

                        

       

 همانطور که بارها  گفتم امیر محمد به شدت عاشق آب و آب بازیه  .  بخاطر آب بازی ، تو آب سردکن یخچال خونمون آب نمیریزیم ولی خونه خاله جون این محدودیت و نداشت ...   کلی حال کرد ..

     

            

       

به قدری هیجان زده بود که حتی شام هم نخورد تا ساعت ۲ نیمه شب با فرنوش جون بیدار بود . آخر هم تو تخت فرنوش خوابید . 

   ساعت ۵ صبح روز بعد با سرفه امیرمحمد از خواب بیدار شدم .  گفت مامانی دلم درد میکنه ، حالم داره بهم میخوره . پسرکم گناهی مریض شد . دیگه نخوابید . همش استفراغ میکرد . خیلی عصبی و ناراحت شدم . همه بیدار شدند . هیچ غذایی نتونست بخوره . با عمو همت و بابایی امیرمحمد و به دکتر رسوندیم .  دکتر گفت ویروس بیماری جدید درتهران . دل پیچه و استفراغ . نازی عزیز دل مادر ،،،آخه چرا حالا پسرک من ؟؟؟

  به امیر محمد آمپول زدن . به خونه برگشتیم . خیلی حالمون گرفته شد . قرار بود صبح پنجشنبه امیر محمد و به نمایشگاه بین المللی کتاب ببریم ولی مثل اینکه قسمت نبود  . دکتر گفت تا یکساعت چیزی نخوره و بعد از اون کم کم بهش آب بدیم اگه تهوع نداشت غذاهای سبک بخوره .

   بعد از یکی دو ساعت کمی حالش بهتر شد ولی خیلی بیحال بود خوابش برد . موقع نهار هم حال نداشت و اصلا نهار نخورد .  کنار سفره نهار دوباره خوابش برد  . فرناز و فرنوش بهش قول داده بودن که به سرزمین عجایب ببرنش . بعد از اینکه از خواب بیدارشد یک مقدار حالش بهتر شده بود  . چون فرناز جون از صبح دانشگاه بود خیلی خسته شده بود  بخاطر همین با فرنوش و عمو همت و بابایی و البته امیرمحمد به پارک بازی رفتیم .

                    

   قرار شد شب بریم باشگاه دارایی . خاله جون و فرناز جون  از خونه برن ، ما هم بعد از بازی کردن امیرمحمد در سرزمین عجائب به آنجا برویم .  امیرمحمد نزدیک  ورودی پارک کنار جوجه های رنگی نشست  و خواست که براش جوجه رنگی بخرم . ولی من یه جوری بی خیالش کردم .

              

به سرزمین عجائب رسیدیم و به محض ورود گفت : مامانی بوی ذرت میاد . بهش گفتم بعد از بازی برات میخرم . 

      

   امیر محمد کلی بازی کرد  و عمو همت هم براش ذرت و سیب زمینی سرخ شده خرید . البته همچنان بی حال بود .

        

   امیر محمدی که همیشه به زور باید از پارک بازی میبردیمش بیرون ، خودش به بابایی گفت : بابایی خسته شدم بریم خونه . عزیز مادر دلش درد میکرد .

   اصلا حال نداشت . تنش به شدت داغ بود و تب داشت .  بابایی گفت دوباره ببریمش دکتر.  بردیمش دکتر . دکتر دوباره معاینه کرد و گفت : بیحالی طبیعیه ...  عمو همت هم دوباره براش کتاب داستان و یک بسته استیکر اسکلت خرید . ( خودش میگفت  اسکلیت ) گفت : مامانی باشگاه دارایی نریم ، بریم خونه میخوام بخوابم .   

     

  به خاله جون زنگ زدیم که نمیریم باشگاه .  خاله جون فهیمه هم گناهی از باشگاه غذا گرفت و آورد خونه . به خونه که رسیدیم بهش استامینوفن دادم و خوابید . ساعت ۵ و نیم صبح بیدار شد گفت بابایی تو شلوارم  جیش زدم ...  بمیرم برای پسرم ، به قدری تب داشت که حال نداشت بره دستشویی ...  لباسهاشو عوض کردم دوباره خوابید .  حالا دیگه تند و تند تب داشت . روی دست و پاهاشم  چند تا جوش دیده میشد .گفتم نکنه سرخک یا سرخجه باشه ؟ بابایی گفت ببریمش یه دکتر دیگه . امیرمحمد هم گیر داد که حتما فرناز جون با ما بیاد دکتر .  بردیمش کلینیک خصوصی پگاه که مخصوص اطفال بود . کلینیک بسیار شیک و تمیزی بود با کارکنان بسیار خوش برخورد  . دکتر معاینه کرد و گفت از هر ۱۰۰ تا مراجعه به کلینیک ، ۹۰ تا بچه این بیماری را دارن و گفت یک دوره  سه چهار روزه داره که باید سپری بشه . چند تا دارو هم براش نوشت .

   در راه برگشت به خانه از جلوی پارک  کوروش  رد شدیم و امیرمحمد گفت  بریم پارک بازی کنم . حالش بهتر شده بود .  سوار همه حیوونهای پلاستیکی شد و عکس گرفت .

             

          

       

               

    

             

   

        

  

         

    

باز اینجا استخر وسط پارک و دید . ببنید چطوری ذوق میکنه !!!!! 

              

            

                 

     اگه بابایی جلودارش نبود دلش میخواست بپره تو آب . بالاخره اینکه تو پارک کوروش خیلی بهش خوش گذشت . همونجا احساس کردم خودم دل پیچه دارم . ای دل غافل !! مثل اینکه پسرک مریضیشو به مامانی هم داده .....

    بعد از ظهر جمعه خدا حافظی کردیم و به قائمشهر برگشتیم . این بود سفرنامه پسرم به تهران . وقتی رسیدیم خوشبختانه امیرمحمد حالش خوب شده بود ولی این من بودم که راهی بیمارستان شدم ... و البته روز بعد هم  مرخصی استعلاجی و ماندن در خانه در کنار فرزند ....



موضوع : مسافرت
تاريخ : پنجشنبه 21 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 2 مرتبه

فرزند عزیزم:
 آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم...
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو...

روزی خود میفهمی از اینکه در کنارتم ، مزاحم تو هستم،

خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم

       

     مادر خوبم همه ی روزها روز توست، آن روز كه حوا تنهايي آدم را از بين برد و مايه‌ي آرامش او شد، آن روز كه آسيه، موسي را از آب نيل گرفت، آن روز كه مريم عيسي را بدنيا آورد، آن روز كه محمد(ص) از آمنه زاده شد، آن روز كه خديجه شوهرش را كه از غار حراء برگشته بود پوشانيد، آن روز كه فاطمه بدنيا آمد، آن روز كه محمد در دامان عايشه به ديدار معشوق شتافت، آن روز كه ...  ، آن روز كه من را بدنيا آوردي و هر روزي كه در اين جهان پر از عشق فرزندي زاده مي‌شود و در آغوش پر مهر مادري قرار مي‌گيرد، همه روز توست، همه روز مادر است.

مـــادر خوبـــم روزت مبـــارك



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 19 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 4 مرتبه

  این روزها هر روز صبح با استرس از خواب بیدار میشم ... و همه نگرانیم اینه که امروز دیگه چطوری امیرمحمد به مهد ببریم که بهونه نگیره . این روزها حسابی سحرخیز شده و اول از همه ، سراغ منو میگیره . مامانی پس کجایی ؟ تو یک هفته اخیر تقریبا هرروز با تأخیر به اداره رسیدم . دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،امیرمحمد ساعت ۵:۵۰ صبح از خواب بیدارشد . مامانی خیلی تشنه شدم به من آب میدی ؟ بهش آب دادم سعی کردم دوباره بخوابونمش ولی نخوابید .. مامانی بیدار شیم خواب ندارم . باشه پس بریم دست و صورتت و بشوریم . معمولا کیف و لباسهای مهد کودک امیرمحمد و  از شب قبل آماده کرده و روی مبل میذارم تا بابایی خیلی به زحمت نیفته . به محض اینکه از اتاق خواب اومد بیرون و کیفش و دید با بغض گفت : مامانی این چیه ؟ بذارش تو تختم من که مهد کودک نمیرم ..

  گفتم :خوب باشه ...  بابایی هم بیدارشد . هر چی در مورد مهد کودک  باهاش  حرف زدم ، کلا گیرنده هاش خاموش شده بود و جواب نمیداد ... بالاخره با وعده رفتن به پارک جادویی حاضرش کردم .  گفتم خودت کفشتو بپوش تا من هم حاضر بشم ... رفت دم در نشست نه خودش کفشش و پوشید نه اجازه داد بابایی بپوشه ... مامانی کفش منو بپوشه ...  کفششو پوشیدم گفتم برو پایین تو ماشین پیش بابایی تا من بیام ... گفت نه مامانی میخوام با شما برم دستم و بگیر با هم بریم ...

  دستشو گرفتم . با هم رفتیم و سوار ماشین شدیم . مادرجون و دم در دیدیم ... مادرجون طبق معمول ( به خاطر دوست داشتم زیاد بچه ها ، با کار کردن مادر بچه ها مخالف و معمولا ترجیح میده که بچه یکسره با مادرش باشه .. البته با کار کردن دختر های خودشم مخالف ... ) به محض دیدن ما گفت : چیه چرا بچه را صبح زود میبرین مهد کودک مگه یه  دونه بچه بیشتر دارین ؟ هی به این بچه ظلم کنین ... بچه که صداش درنمیاد شما هی بهش زور بگین  ... همین حرف کافی بود که حسابی امیرمحمد عنق بشه ... به سمت مهد کودک رفتیم ولی امیرمحمد همچنان نق نق میکرد . مامانی من اصلا دلم  نمیخواد  برم مهد کودک ... میخوام پیش شما بمونم .   به دم در مهد رسیدیم . محکم به من چسبید . گریه میکرد  اونم چه گریه ای ..  دلم اومد توی دهنم ... هیچ روزی این طوری نشده بود . فاطمه جون مربی امیرمحمد هم همزمان با ما به مهد رسید از بغلم گرفتش گفت : چی شد پسرم چرا پیش ما نمیآیی ؟ مگه من و دوست نداری ؟ آتنا جونو دوست نداری ؟ ... امیرمحمد هم یکسره با گریه جواب میداد نه اصلا شما ها رو دوست ندارم . آخه چرا ؟مگه ما اذیتت میکنیم ؟ من اصلا نمیخوام بیام مهد کودک ...  از فاطمه جون اصرار و از امیر محمد انکار ... آخر گفت آرسام منو هول میده اسباب بازیهای من و میگیره ... فاطمه جون گفت حالا بیا بریم همین الآن با آرسام حرف میزنم که چرا این کارهای بد و میکنه ...  ولی باز هم راضی به رفتن نشد ... تا اینکه من گفتم فاطمه جون اصلا اجازه میدین من هم همراه امیر محمد بیام تو کلاستون ؟( رفتن اولیا به داخل مهد کودک قد غن !!!) ناگهان امیرمحمد ساکت شد و گفت : به بزرگها اجازه نمیدن که بیان ... گفتم حالا بیا بریم از ساغر جون بپرسیم شاید اجازه بده .. من هم یک کوچولو بیام تو کلاستون . کلی خوشحال شد . محکم دستمو چسبید .. ساغر جون هم چون شرایط امیرمحمد و دید برخلاف مقررات اجازه داد برم داخل . فاطمه جون امیرمحمد گذاشت تو استخر توپ ...   من هم کنارش ایستادم ...

               

   کم کم همه مربیها دور و بر امیرمحمد جمع شدند و اونو از فضای منفی خارج کردن . خانم آشپزشون گفت : امیرمحمد من هم میخوام الآن بیام تو استخر توپ بازی کنم .. امیرمحمد کلی خندید و گفت آخه شما که بچه نیستی... وقتی دیدم حسابی سرش گرم شده .. گفتم مامانی حالا من برم ؟ نگام کرد و گفت آره مامانی حالا برو اداره .....

رفتم ولی چه رفتنی ... یاد یه جمله با معنی افتادم :

 بچه‌دار شدن تصمیم خطیر‌یست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد

 جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد. / الیزابت استون

                         

آخه پسرم چطوری بهت بگم  همه لحظاتی که ازت دورم همش دلم میخواد که بهت بگم پسر قشنگم :

غروب همون روز با بابایی ، امیرمحمد و بردیم به بوستان کتاب  کودک  .

                

    قبلا از رفتن به داخل بوستان ، بهش گفتم امیرمحمد میخوام برات بن بن بن  بخرم و هیچ چیز دیگه ای نباید انتخاب کنی . گفت : باشه ....    اونم چه باشه ای ... اول رفت سراغ سی دی ها و یک سی دی تام و جری برداشت .

             

بعد رفت سراغ تلسکوپ  که خیلی براش جالب بود ...

            

      آخر هم رفت قسمتی که پر از وسایل تولد بود . چند تا شمع برداشت و گفت وای مامانی ببین چقدر قشنگن . گفتم هر وقت تولدت شد برات میخریم . گفت نمیشه همین الآن بخریم ببریم خونه مثلا تولدم باشه من خاموش کنم ...   خیلی قاطع گفتم نه مامان جان آدم که نمیشه الکی تولد بگیره این شد که شمع ها رو گذاشت سرجاشون . بعد از خرید بن بن بن و جورچین چهارتکه حیوانات وحشی و سی دی پلنگ صورتی از بوستان کتاب کودک خارج شدیم . 

                          



موضوع : حرفهای کودکانه
تاريخ : 17 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 4 مرتبه
 
 شعرهایی که امیرمحمد جونم تو اردیبهشت ماه از مهد کودک یاد گرفته شعر گــل و شعر جنگــلبود .
 اطلاعات عمومی این ماه : گیاهان در فصل بهار ، هر چی که تو مهد کودک یاد میگیره برای ما هم تو خونه توضیح میده .
               مامانی میدونی الآن درختها شکوفه دارن ؟
 
 
گــــل
 
یک گل،ده گل،صدها گل      این‌جا، آن‌جا، هر جا گل
 
باغ و دره پُر گل شد           کوه و دشت و صحرا گل
 
لب‌ها را گل خندان کرد        شد از شادی لب‌ها گل
 
 
 
جنگــل
  جنگل زیبا                    خیلی قشنگه
 
  مثل یه دنیا                    رنگ و وارنگه 
   
 قد درختهاش                   بلند و بالاست   
 
  خنده گلهاش                   قشنگ و زیباست
 
عسل مامان
 


موضوع : شعرهای کودکانه
تاريخ : سه شنبه 12 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 9 مرتبه

ساعت ۵ صبح سه شنبه با صدای سرفه های آنچنانی امیرمحمد از خواب بیدار شدم . از شب قبل یک کمی بیحال بود . تب داشت ، بینیش هم کیپ شده بود .گفت : مامانی گلوم درد میکنه . نمیتونم نفس بکشم .

    بهش قطره استامینوفن دادم . قطره بینی هم براش آوردم . اول یک کمی نق نق کرد ولی بعد خودش قطره رو تو بینیش ریخت . خوابش برد. صبح دلم نیومد برم اداره . تلفنی مرخصیمو اطلاع دادم . بعد از خوردن صبحانه با بابایی امیرمحمد و به دکتر بردیم . دکتر خودش فقط بعداز ظهرها هست این شد که پیش یک متخصص اطفال دیگه رفتیم . کنار مطب دکتر مغازه اسباب بازی فروشی بود . پسرک گیر داد که مامانی برام یه چیزی بخر ... خریدو  موکول کردم به برگشت از مطب .  بعد از برگشت از مطب یادش بود که باید اسباب بازی بخره ... بعد از کلی بالا پایین کردن اسباب بازیها ، البته بیشتر تفنگ و شمشیر وسایل زیر انتخاب شد .... اجازه نداد که اسباب بازیها به خونه برسه . همونجا تو ماشین همه را باز کرد .  هیجان زده بود بخاطر داشتن دستبند و نارنجک ....

            

    بعد از خریداسباب بازی ، چون روز معلم بود با خرید یک بسته بزرگ شکلات به مهد کودک رفتیم ... به محض ورود به مهد کودک امیرمحمد ساغرجونو دید بلند گفت : روزتون مبارک من برای شما شکلات آوردم . به مهساجون ، فاطمه جون ، آتنا جون و خانم باقریان مدیریت مهد کودک هم همینطوری تبریک گفت .

فقط یک دقیقه هم رفت تو کلاسشو برگشت . یک کوچولو هم با خرگوشهای گوشه حیاط مهد کودک بازی کرد .

         

    بعد از خوردن داروها و نهارش باز هم بیحال بود، کنار اسباب بازیهاش خوابش برد  . خدا رو شکر بعد از بیدارشدن سرحال شد و حسابی با اسباب بازیهای جدیدش بازی کرد .

        

   عزیزم خیلی بدنش ضعیف ...  خیلی زود به زود مریض میشه ... تا میاد یک کمی چاق و چله بشه ، مریضی به سراغش میاد . معمولا هم سرماخوردگی و گلودرد ...

 همیشه دلم میخواست لپهای بچه ام مثل لپهای سگ آقای پتیول سریال مهاجران آویزون باشه ولی کوچولو بچه ما خیلی ریزه میزه ست ... چیزی که هیچ وقت نداشت لپ بود....    

 خدایا به داده ات شکر .... 



موضوع :
تاريخ : شنبه 9 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 10 مرتبه

 جمعه ۸ اردیبهشت ،  امیرمحمد خان رکورد بیداری در روز تعطیل و شکست  و ساعت ۷ و نیم صبح بالای سر من بود . مامانی پاشو دیگه صبحانه بخوریم . از روز قبل مواد شیرینی کماج و با  امیرمحمد حاضر کرده بودیم ( امیرمحمد با همزن ،موادو هم زد ) تا صبحانه بخوریم . امیرمحمد رفت سراغ بابایی . تا بابایی و امیرمحمد برای صبحانه حاضر بشن . شیر گرم کردم و کماج هم  درست کردم .  بوی خوش کماج تموم خونه رو پر کرد . امیرمحمد گفت : وای مامانی چه بوی کماجی میاد .  صبحانه فقط شیر و کماج خوردیم . برای نهار ته چین با گوشت گوسفند درست کردم . ساعت ۹ مادرجون تلفن زد که حاضرین که بریم ؟ گفتم کجا ؟ گفت فرح آباد دیگه ...   بابایی از روز قبل گفته بود ما فردا میریم دریای فرح آباد هر کی میخواد میتونه بیاد ... فکر نمیکردیم جدی باشه ولی الکی الکی راه افتادیم و رفتیم .

      پویان و ایلیا با امیرمحمد تو ماشین ما بودند . امیرمحمد خیلی خوشحال بود . وسایل شن بازیشو هم آورد که شن بازی کنه .  بابایی هم آهنگ بارون بارون  گروه رستاک و روشن کرد که امیرمحمد خیلی دوست داره .

               امیرمحمد و پویان        

    برای اینکه هاناجون و عمه جون خدیجه به ما برسن ، بابایی آروم رانندگی میکرد . بالاخره تا یک جای خوب لب دریا پیدا کنیم یک کمی طول کشید. طفلک بچم خیلی بی حوصله شده بود و همش میگفت پس کی میرسیم دریا ؟

                  

    به محض اینکه از ماشین پیاده شدیم . امیرمحمد وسایل شن بازیشو برداشت و رفت جلوی آلاچیق مشغول بازی شد و گفت : مامانی من همینجا نزدیک خونه بازی میکنم ...

            

    بعد از خوردن نهار با بچه ها رفتیم کنار دریا که بازی کنند . به امیرمحمد گفتیم تو آب نره . اون هم اول خیلی خوب مشغول بازی شد ولی به محض اینکه ایلیا رفت تو آب اونم خواست که بره .(هرکاری که ایلیا میکنه  اونم انجام میده )

           

    بابایی چند تا ماهی مرده از آب گرفت و با امیرمحمد و ایلیا کنار دریا دفنشون کردند . امیرمحمد داد زد بابایی بیا یه ماهی قزل آلا هم اینجاست ... بیا بگیر دفنشون کنیم ... 

         

هر چی هم به ایلیا گفتیم  ایلیا جون ماهی کثیف ... بهش دست نزن ... کو گوش شنوا ؟؟؟؟؟؟

    برای اینکه ایلیا و امیرمحمد و از هم جدا کنیم ، بعد از عوض کردن لباسش که حسابی خیس و شنی شده بود ، به بهانه خرید آب میوه به همراه بابایی ، امیرمحمد و از اونجا دور کردیم و پیاده رفتیم تا یه سوپر پیدا کنیم  . 

          

  در طول مسیر به یک پارک رسیدیم که کلی وسیله ورزشی و بازی داشت . امیرمحمد هم با بابایی حسابی بازی و ورزش کردند .

          

 زیبا

                 

اینجا هم رفت روی دستگاه که به قول خودش پشتک بزنه ....

               

بعد هم سرسره با دستان باز ....

              

    اینجا هم بابایی براش یه شمشیر درست کرد و دوتایی بعد از قسمی که خوردن ( من شمشیر زن بزرگ قسم میخورم جوانمردانه مبارزه کنم ) شمشیر بازی و مبارزه کردن .

                     

    امیرمحمد خیلی ایلیا رو دوست داره . بیشتر حرکات و رفتارش برگرفته از کارهای ایلیاست ولی ایلیا هم با اینکه امیرمحمد و دوست داره ولی متأسفانه خیلی تحویلش نمیگیره فکر کنم یک کمی بهش حسادت میکنه . ایلیا هر جا میره امیرمحمد هم دنبال دنبالش میره ( مثل چسب بهش میچسبه!!)

            

اینجا هم میخواد که ایلیا رو بغل کنه و ببوسه ولی آقا ایلیا مثل همیشه تمایلی به این کار نداره !!!!!

                    

اینجا بابایی و امیرمحمد با پرهام و پویان و ایلیا رفتن رو سرسره ای که ارتفاعش خیلی زیاد بود !!!

                  

این هم آخرین عکس از گردش روز جمعه در فرح آباد ساری (باز هم امیرمحمد درکنار ایلیا ).....

     امیرمحمد ، پویان و هم خیلی دوست داره . موقع برگشت گفت پویان بیاد تو ماشین ما ولی ایلیا به زور پویان و برد تو ماشین خودشون . امیرمحمد هم رفت تو ماشین عمه خدیجه که با ایلیا و پویان باشه ولی ایلیا با فشار امیرمحمد و از ماشینشون پیاده کرد . اگه به داد امیرمحمد نمیرسیدم انداخته بودش بیرون .  بیچاره پسرکم فقط پویان و میخواست . با اینکه پرهام اومد تو ماشین ما ولی امیرمحمد کلی گریه کرد و فریاد کشید . آخرش هم با گریه خوابش برد .

   ایلیا جون آخه چرا امیرمحمد و تحویل نمیگیری ؟ چرا باهاش بازی نمیکنی ؟  میدونم که امیرمحمد هم خیلی وقتها اذیتت میکنه ولی پسرم اون خیلی بچه ست ... چون خیلی هم دوست داره میخواد همش با تو باشه و بغلت کنه .... خواهش میکنم یک کمی باهاش مهربونتر باش عزیزم ... ما همه دوست داریم ...     زیبا



موضوع :
تاريخ : شنبه 9 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 10 مرتبه

 امیرمحمد جان بعد از بیماری سختی که در دی ماه گرفته بود ، بهمن و اسفند و فروردین به مهد کودک نرفت . بالاخره  قرار شد که از اردیبهشت مجددا به مهد کودک بره . سه شنبه پنجم ماه طلسم شکست و بعد از بیدار شدن به بابایی گفت من خونه مادرجون نمیرم امکان نداره باید برم مهدکودک . این شد که با ذوق و شوق فراوان به مهد کودک رفت . در بدو ورود هم زانوی زخمیشو به خانم مربیش نشون داد و گفت که دم در خونه مادرجون به زمین افتاد ...

     وقتی از اداره برگشتم دیدم که مادرجون هم خونه ما پیش امیرمحمد . گفت بابایی که از مهد آوردش هر چی بهش گفتم بیا خونه ما نیومد و گفت میخوام برم خونه خودمون ... با امیرمحمد حرف زدم که مامانی خوب مهد کودک چطور بود ؟ مامانی بهت خوش گذشت ؟ هرچی ازش راجع به مهد پرسیدم رد میداد ... دیگه بیخیال شدم .... 

       غروب با امیرمحمد تو خونه تنها بودیم . خیلی خیال بافی و رویا پردازی میکنه . کلی باهم حرف زدیم . برام تعریف کرد که : مامانی رفتم تو جنگل دو تا گرگ بد بجنس اومدن ولی من چون شیر میخورم خیلی قوی بودم به هر دوتا گرگ تیر زدم کشتمشون . ولی یک  گرگ دیگه اومد  پای من و گاز گرفت . دیدی مامانی ؟ بیا بهت نشون بدم  بعد شلوارشو زد بالا تا پاشو ببینم . ولی باز من نترسیدم با شمشیر زدمش .

                 

    همینطور که حرف میزد صحبت و به مهد کودک کشوندم  گفت: مامانی  مهد کودک و دوست ندارم آخه بچه ها  من و اذیت میکنن . ماهان همش من و هول میده میندازه . تازه بچه ها امروز لگو بازی کردن خانم مربی نذاشت بازی کنم گفتم چرا ؟ گفت : آخه شیطونی کرده بودم منو تنبیه کردن . گفتم مامانی اگه ماهان اذیتت کرد ، بهش بگو ماهان این کارها بده . ما باید با هم دوست باشیم . اگه بازم اذیت کرد به فاطمه جون بگو بهش تذکر بده . کم کم راجع به اولین روز مهد و چیزهایی که یاد گرفته بود برام حرف زد . راجع به فصل بهار و اینکه درختها شکوفه میدن و میوه های جدید رو درختها درمیان و یک کمی هم شعر بهارو برام خوند . بعد گفت راستی مامانی میدونی امروز دو تا جغد بزرگ اومدن تو مهد کودک همه ترسیدن ولی من که اصلا نترسیدم با دستهام کشتمشون . . . 

                       

    خیلی به حرفهایی که راجع به اذیت شدن تو مهد بود توجه نکردم چون حدس زدم داره الکی میگه که توجه منو جلب کنه .  چهارشنبه که تعطیل بود .  روز بعدشم یه کوچولو سرما خورده بود و مهد نرفت . به بابایی گفت ببین الآن مریضم باید استراحت کنم . 

نه بابا این بچه هر روز یه فیلمی برامون درمیاره .      باید یک فکراساسی بکنیم 

    ساعت  ۶ صبح شنبه با بد اخلاقی بیدار شد. هر کاریش کردم نخوابید . گفتم پس حاضر شیم بریم مهدکودک . زد زیر گریه  . نه من مهد کودک نمیرم . گفتم مامانی باید بری  من باید برم اداره .. بابایی هم باید بره سر کارش . با گریه گفت من همینجا خودم میمونم . دوباره با گریه گفت مامانی اداره نرو دیگه ...  گفتم اگه اداره نرم رئیسم عصبانی میشه دعوام میکنه . تازه اگه من اداره نرم ،بابایی هم سر کار نره دیگه پول نداریم که برات خوراکیهای خوشمزه بخریم برات اسباب بازی بخریم . از کجا پول بگیریم ؟  خوب برین از بانک پول بگیرین . گفتم من باید برم اداره کار کنم تا رئیسمون برای من پول بفرسه بانک اگه کار نکنم بانک هم به من پول نمیده .  گفت آخه بچه ها تو مهد کودک منو اذیت میکنن . گفتم اصلا منهم میخوام بیام مهد ببینم کی پسرم اذیت میکنه؟ ...امیرمحمد اصلا میشه من هم بیام تو کلاستون ؟ با چشمهای اشک آلودش گفت آخه شما بزرگی فقط بچه ها میرن مهد  بزرگهارو راه نمیدن ..  گفتم بذار حالا بیام به خانم مربی بگم شاید اجازه داد . القصه با کلی حرف و حدیث به من چسبید لباسهاشو پوشیدم . حتی اجازه نداد بابایی کفشهاشو بپوشه گفت نه تو نپوش مامانی بپوشه .برای خرگوشهای مهد هم هویج و کاهو بردیم . در بدو ورود صدای بلند ساغر جون بود که به امیرمحمد خوش آمد گفت و امیرمحمد هم بعد از غذا دادن به خرگوشها ، 

                

 و کمی بازی در حیاط مهد کودک  ،  

                  

      به سمت کلاسش رفت ( یادش رفت که منهم میخواستم برم تو کلاسش ). با فاطمه جون حرف زدم و متوجه شدم حدسی که میزدم درست بود . فاطمه چون گفت: اتفاقا اون روز خیلی آروم و سربزیر بود که مورد تعجب ما شده بود . اصلا هم با بچه های دیگه کاری نداشت . ما هم چون بعد از چند وقت اومده بود بیشتر بهش توجه کردیم تا دلتنگی نکنه . کلی هم لگو بازی کرد . شعر هم مثل همیشه زود یاد گرفت .

امیرمحمد دیگه !!!! به قول بابایی ، کمبود مادرش و داره ... مامانیش و بیشتر میخواد ....

مادر به فدات دلبندم .... 



موضوع : حرفهای کودکانه
تاريخ : 3 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 10 مرتبه

     جمعه اول اردیبهشت ، ساعت 8 و نیم صبح احساس کردم  چیزی به دماغم میخوره . چشمامو که باز کردم دیدم امیرمحمد که با انگشتهاش کوچیکش داره آروم  آروم به دماغم ضربه میزنه . فوری گفت : مامانی فکر کردی  مار اومده داره نیشت میزنه ...  من بودم نترس ... بعد با صدای بلند شروع کرد به خندیدن . قربونش بره مادر ...  بعد از کلی بازی و ورجه وورجه کردن از رختخواب جدا شدیم . مامانی پابشیم صبحانه بخوریم ...  بعد از شستن صورت امیرمحمد و  مسواک زدنش  دندونهاش ( البته خودش مسواک میزنه با هزار دوز و کلک باید راضیش کنیم مسواک بزنه ) ، رفتم تا صبحانه را حاضر کنم . امیرمحمد هم رفت سراغ بابایی .  بابایی پاشو دیگه ، چقدر میخوابی ؟ گامبو شدی ... کلی هم تو سر و کله بابایی پرید و اونو بیدار کرد . برای نهار عدس پلو با قلقلی درست کردم . برنامه برای بیرون رفتن نداشتیم . ولی هانا جون تلفن زد و گفت : عمه جون مهناز با خونواده امیر آقا رفتن پارک شهید زارع اگه دوست دارین شما هم بیایید . این شد که با هاناجون و عمه جون بهناز و مادرجون   به آنها ملحق شدیم .  پانیا خواهرزاده امیرآقا دوست و همبازی امیر محمد شد . روحیاتشون مثل هم بود این بود که خیلی زود باهم دوست شدند . امیرمحمد خیلی  عاطفیه . دوست داره زود با بچه های دیگه دوست بشه . بغلشون کنه و باهاشون بازی کنه . پانیا کوچولو هم همینطور بود . از طرفی امیرمحمد خیلی پرحرف . بقول مادرجونش بل بلک ... پانیا جون خیلی آروم و شمرده حرف میزد . امیرمحمد ازش پرسید :بلد نیستی حرف بزنی ؟ ( انتظار داشت مثل خودش یکسره حرف بزنه ) پانیا هم بهش جواب داد بلدم حرف بزنم . عزیزم ....

               امیرمحمد و پانیا

    کلی همدیگه رو بغل کردن و بوسیدن . پانیا وقتی امیرمحمد و بوسید پسرم خیلی خوشحال شد گفت مامانی ببین منو بوسید منو خیلی دوست داره . بیا حالا منم بوست کنم . بعد از اینکه کلی قربون صدقه هم رفتن با اسباب بازیهای امیرمحمد بازی کردن . امیرمحمد هم درمورد همه اسباب بازیهاش برای پانیا جون توضیح داد . کلی هم پسته و بادام خوردن .

               امیرمحمد و پانیا

غروب بابایی و امیرآقا آتیش درست کردند و هر چی آشغال دورو برمون بود سوزوندند . هرکسی آشغالی پیدا میکرد و تو آتیش مینداخت . امیر محمد کلی آشغال  تو آتیش ریخت . البته و.قتی دیگه چیزی پیدا نکرد کلاهشو درآورد و انداخت کنار آتیش که بسورونه خیلی سریع به داد کلاه بیچاره رسیدم ... 

             

                                 ای خدا از دست این پسرک بازیگوش ...



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 5 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 13 مرتبه

برای امیرمحمدم...  پسر متفکرم

 

      

 

 تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم

  و خداوند

روز اول آفتاب را آفرید

روز دوم دریا 

روز سوم صدا را 

روز چهارم رنگ ها را

روز پنجم حیوانات

روز ششم انسان را

وروز هفتم خداوند باخود اندیشید :

دیگر چه چیزی را نیافریده ام ؟

پس تو را برای من آفرید .... 

تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم

 تو را به خاطر عطر نان گرم

براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت

لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم

براي پشت کردن به آرزوهاي محال

به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي

به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان

براي بنفشیِ بنفشه ها دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم

تورا براي لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شيرين خاطره ها دوست مي دارم

تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست مي دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ... دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ... دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست مي دارم

تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم ... دوست مي دارم ...

" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو "
 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 9 مرتبه
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 
 رسیدن هم مثل نرسیدن سخت است
 
 رسیدن آداب دارد.

 وقتی رسیدی باید بمانی،

 باید بسازی

 باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدی

 که آرزویت بوده برسی.

 وقتی رسیدی باید حواست باشد تمام نشوی!!..

 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


موضوع :
تاريخ : يکشنبه 3 / 2 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 11 مرتبه

   جمعه 25 فروردین بعد از خوردن صبحانه بابایی گفت امروز بریم بیرون تو طبیعت نهار بخوریم . با امیرمحمد حاضر شده و راه افتادیم . من گفتم بریم دریا . هوا آفتابی بود . به میدان امام که رسیدیم بابایی گفت از جاده بهنمیر بریم بابلسر . گفتم خوبه تازه شنیدم اونجا بازار مبل داره میتونیم مبل هم ببینیم . به بهنمیر رسیدیم از چند تا نمایشگاه مبلمان دیدن کردیم . ( چون به زودی به منزل جدید اسباب کشی میکنیم میخواهیم مبلمان جدید بخریم ) . در کنار یکی از نمایشگاههای مبل یکسری  .... 

 عکسها رو ببینید متوجه میشید .

امیرمحمد گفت: وای مامانی ببین چقدر قشنگن ... میشه برام بخری ؟ آخه مامانی اینار و بخریم کجا بذاریم ؟ خوب مامانی میذاریم تو اتاقم من باهاشون بازی میکنم  دیگه !!!  خوب حالا همین مونده که اینارو بذاریم تواتاقت !!!! 

                بهنمیر 

 بابایی از باربیکیو خوشش اومد . و قرار شد برای تراس خونه جدید سفارش بده .

               بهنمیر

من هم به عکس گرفتن از امیرمحمد که به شدت هیجان زده بود ، مشغول شدم .

                  بهنمیر

  بعد از دیدن  مجسمه ها به سمت بابلسر حرکت کردیم . قبل از رسیدن به دریا ، بابایی گفت اول نهار بخوریم امیرمحمد هم بستنی میخواست . بعد از خوردن نهار و بستنی ( چه نهاری !!! پیتزا خوردیم که درواقع نخوردیم خیلی بدمزه بود . خوب نپخته بود بوی خامی میداد !!!) به سمت ساحل رفتیم . به محض رسیدن پسرک اسب دید و خواست که سوار اسب بشه .

              ساحل بابلسر

   با اینکه خودشو خیلی شجاع نشون میداد ولی کاملا معلوم بود که ترسیده . خیلی محکم زین اسب و چسبیده بود . بعد از پیاده شده از اسب خواست که سوار قایق بشیم .  کنارساحل هوا خیلی سرد بود . به شدت باد سرد میوزید .

        دریای بابلسر

      گفتم مامانی ببین چقدر هواسرد بیا بریم دورتر وایسیم دریارو ببینیم . گفت :مامانی یه کوچولو همینجا باشیم . با اینکه سرما تمام بدنشو میلرزوند ولی باز میگفت : هوا که سرد نیست .... دیدیم هیج جوری رضایت نمیده از کنار دریا دور شیم . این شد که بابایی فوری بغلش کرد و بدو بدو به سمت ماشین رفت . حالا این گریه و فریاد امیرمحمد بود که شروع شد .. با گریه میگفت: چرا منو آوردین ؟ من میخواستم تو قایق باشم !!!

             دریای بابلسر

    هر چی براش توضیح دادیم قریادش قطع نمیشد تا اینکه یادم اومد بابلسر باغ وحش داره . فوری گفتم امیرمحمد راستی میدونی الآن میخواهیم کجا بریم ؟ بابایی میخواد مارو ببره باغ وحش  ... یه عالمه حیوون اونجاست میخواهیم بریم همه رو ببینیم . با شنیدن این حرف یک کمی آروم شد .

    بعد از چند دقیقه که گریه اش قطع شد و متوجه بی توجهی من و بابایی به خودش شد گفت : مامانی اشکهامو پاک کن . درحال پاک کردن اشکهاش ازم پرسید : مامانی منو دوستم داری ؟  (معمولا بعد از گریه ها و داد و بیدادهای الکی که میکنه این سوالو ازمون میپرسه !!!!) با ناراحتی گفتم : خودت چی فکر میکنی ؟ گفت : آره میدونم دوستم داری . گفتم : خوب بله دوست که دارم ولی فکر کن چکار بدی کردی ؟ هوا سرد بود ما بهت گفتیم بیا بریم ولی الکی گریه کردی بابایی ناراحت شد من ناراحت شدم  تازه همه مردم داشتن نگاهمون میکردن . الآن با خودشون میگن وای وای چه پسری. پسر به این بزرگی داره گریه میکنه !!!  فکر میکنی کار خوبی کردی ؟  قربونش برم با حالت لوسی بغض آلود گفت : آخه من میخواستم تو قایق باشم چرا منو آوردین ؟  گفتم :مامان جان هوا سرد بود مریض میشدی . حالا قول بده دیگه گریه الکی نکنی !  گفت: باشه مامانی دیگه پسر خوبی میشم همه بگن به به چه پسر خوبیه . بعد انگشت اشاره دست راستشو آورد جلو و به من قول داد (حتما میدونید که بچه ها از این قولها زیاد میدن ) 

     خلاصه به ورودی باغ وحش رسیدیم  . باغ وحش در پارکینگ شماره یک ساحل خزر بابلسر قراردارد. 

با خرید بلیطهای ۲۰۰۰ تومانی وارد محوطه باغ وحش شدیم . وسعت آنجا کم و تعداد محدودی حیوانات از گونه های مختلف در این باغ وحش وجود دارد.

          باغ وحش بابلسر

 روی تابلوهایی که بر بالای قفس ها نصب شده بود اسم حیوان و نوع تغذیه و مدت زمان بارداری نوشته شده بود. ولی تابلوها به قدری زنگ زده بودند ،که نوشته های روی آنها یه سختی قابل خواندن بود .

  تعدادی از گربه سانان در قفس هایی کوچک و نه چندان تمیز به چشم می خوردند ،غمگین و افسرده . یک شیر نر و دو شیر ماده هم در قفسی بودند آلوده و با بوی تعفن شدید که بسیار آزار دهنده بود .

امیرمحمد هم دماغشو گرفته بود و میگفت پیف پیف چه بوی گندی میده !!!!

      جلوی قفس شیرها

چند میمون ، دو گراز، دو شتر دو کوهان، تعدادی میش و بز کوهی و گوزن زرد اروپایی ، تعداد محدودی پرنده و محوطه ای که به نگهداری از قوها اختصاص داده شده بود،  و تعداد اندکی دیگر از گونه های مختلف حیوانات … از دیگر ساکنین این باغ وحش بودند .

           باغ وحش بابلسر

 امیرمحمد علیرغم اینکه دوست داشت به همه حیوانات حتی شیر دست بزنه ولی فقط موفق شد به لاک پشت دست بزنه .

         باغ وحش بابلسر

 



موضوع : حرفهای کودکانه
تاريخ : چهارشنبه 23 / 1 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 20 مرتبه

منـم زیبــا

گروه اینترنتی پرشین استار | www.persian-star.net

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد


شعر از زنده یاد سهراب سپهری



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 17 / 1 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 24 مرتبه

  روز سیزده بدر به اتفاق بابابزرگ ، مادرجون و عمو مهرداد ، عمه جون خدیجه ، ایلیا  و عمه جون مریم ، پرهام ، پویان به پارک تلار رفتیم . چون امیرمحمد یه کمی سرما خورده بود ما نزدیکیهای ظهر رفتیم ولی بقیه اعضای گروه از صبح زود آنجا بودند.

               

  هوا گرم و عالی بود . امیرمحمد و ایلیا حسابی بازی و تفریح و مبارزه کردند . یه چاه آب هم کنارمون بود که امیرمحمد مدام کنار اون بود . دو دفعه شمشیر و یکدفعه عینکشو تو آب انداخت .

             

    نهار جوجه کباب و  بعد از نهار هم آش معروف عمه جون خدیجه را خوردیم . با بابایی و امیرمحمد سبزه عیدمونو تو آب روان انداختیم و آرزوهای خوب برای همه کردیم .

              

عزیز و آقاجون سیزده بدر به تهران رفتند و روز طبیعت را با خانواده خاله جون فهیمه و دایی جون رضا گذراندند .

 این هم عکس آقاجون و دایی جون مهندس  در روز طبیعت :

           

 



موضوع : نوروز باستانی
تاريخ : پنجشنبه 17 / 1 / 1391 | نویسنده : مامان امیرمحمد
بازدید : 22 مرتبه

امیرمحمد وقتی بزرگ بشه چه شکلی میشه ؟

.

 

.

 

 .

 

.

.

.

.

 

               

                                                                    

این  هنر نقاشی رو ی صورت ، شاهکاری از فرناز و فرنوش دخترخاله های امیرمحمد



موضوع : بازیهای کودکانه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد